#جادوگران_بی_هویت_(جلد_اول)_پارت_290

شمشرمو تو سينه ي اولين هيولا که متشکل از به مرد و يه عقاب بود فروکردم و به سمت دژ راه افتادم

بقيه سر هيولا ها رو گرم کردن و ديدم که رنو وادارشون کرده که باهم بجنگن و خودشون خودشون رو از بين ببرن.‏

سريع از پله هاي ورودي بالا رفتم و روي لبه ي ديوار به اولين هيولاي زن بر خورد کردم

با سري به شکل افعي و بدني پراز نيش به سمتم هجوم اورد با شمشير ساق پاهاي ژله ايشو هدف گرفتم و هر دو پاشو قطع کردم و بعد سرشو بريدم ‏

سريع به سمت ساختمان داخي راه افتادم و با کمک جادو راهمو باز کردم

برادر عزيزم روي يه صندلي سياه که با ياقوت تزيين شده بود نشسته بود و رگه هاي خاکستري توي موهاي قهوه ايش سو سو ميزد

چهرش خسته بود و زير لب با تودش صحبت ميکرد و يه جام جلوي روش قرار داشت که پراز يه مايع سياه و سبز بود

حدس زدم خون هيولا و چهرم توي هم رفت.‏

‏:هي سلام.‏

با تندي سرشو بالا اورد و با نيشخند گفت: پس جرئتشو پيدا کردي که به پيشوازم بياي خواهر ارشد!!!‏

‏:‏

ببين من خبر نداشتم تو کجايي وگرنه خيلي زودتر ميومدم ‏

پوزخندي زد و گفت:پس تمام اون تله پاتي هايي که ميفرستادمو يعني نميديدي؟؟

سرمو تکون دادم و گفتم: البته که ميديم اما فکر ميکردم رويا هستن باور کن.‏

با عجز زل زدم توي چشماش که گفت:‏

يعني اينقدر بي ارزش بودم که حتي فکر هم نميکردي من باشم ‏

جام رو برداشت تا سر بکشه که من سريع تر واکنش نشون دادمو جام رو شکوندم و بهش حمله کردم ‏

شمشيرشو کشيد و ضربه هامو دفع کرد با خشم گفتم:‏

تو نميتوني قاتل باشي فهميدي نميتوني تو روح مادر رو داري

ضربه اي به سينم زد که باعث شد به عقب پرت شم و گفت:‏

romangram.com | @romangram_com