#جادوگران_بی_هویت_(جلد_اول)_پارت_289


سگ هاي سوسماري نگهباني ميدادن و نور لامپ هاي ابي رنگ دژ رو روشن کرده بود

بنديک:‏

عجب دم و دستگاهي هم داره.‏

با سر تاييد کردم و گفتم:هه پادشاه هيولاها بايدم دم و دستگاه داشته باشه بعداز چند قرن زندگي بي پايان.‏

راويار سر خم کردوگفت:‏

خب حالا چه جور به پادشاه دست پيدا کنيم؟؟

‏:‏

ارو اينجا نيست دوستان وجودش رو حس نميکنم.‏

رنو:‏

پس چرا اومديم؟؟

‏:براي انتقام خون هرون و همينطور بردن اون قل خنگ و خل

بنديک:‏

اين ديونگيه اون خودشو و هويتشو فروخته دختر بهتره بيخيال بشيم نيروي تو هنوز به اون دوتا سنگ وابستس

سرمو تکون دادمو گفتم:‏

اهميتي نميدم بهتره يکم شلوغ بازي راه بندازيم تا پيداش بشه.‏

شمشيرمو کشيدمو هيولاي زن رو نصف کردم به غبتر تبديل شد و از بين رفت.‏

بنديک با جادو دو تا از درخت ها رو از جا در اورد و به سمت هيولا ها پرتاب کرد که منجر به محو شدن يه دستشون شد

صداي غرش سگ هاي سوسماري بلندشد و هوا رو بوکشيدن و شروع کردن به پارس کردن.‏

هيولا ها مارو ديدن و به سمتمون يورش اوردن.‏


romangram.com | @romangram_com