#جادوگران_بی_هویت_(جلد_اول)_پارت_288
با بدبيني نگاهم کردو گفت:کدوم ارباب؟؟
:
اوه يهني تو نفهميدي من منظورم ارو هست؟؟؟البته الان که بعد فانيشو از دست داده و گير اينجا افتاده اومدم نجاتش بدم.
باخشم دندوناشو روي هم فشار دادو گفت:
يه فاني حق نداره اسم پادشاه ما رو به زبان بياره دخترک تو در حد سايه پادشاه ماهم نيستي.
:
هه فعلا که ارو لياقتشه کفش هاي منو با زبونش تميز کنه.
بااين حرفم هيولا وحشي شد و خيز به سمتم برداشت شمشيرمو کشيدمو به سمتش حمله ور شدم.
پوست صورتش از هم شکافته شد و گوشت قرمز و ملتهبي جاشو گرفت حفره ي چشماش جاي دوتا مار کوچيک بود که هم زمان هيس هيس ميکردن
لب هاش مثل دوتا نخ بخيه بود که با بي سليقگي تمام بهم دوخته شده بودن مارهاي توي چشماش هم زمان هيس هيس ميکردن و زن حمله کرد
خودمو عقب کشيدمو جادو رو فرا خوندم و به عقب پرتش کردم ساختار بدنيش عوض شد و به جاي پا دم مار در اومد دم هاي قرمز و ملتهب که عفونت و مايع لزجي ازشون روي زمين ميريخت
با جيغ رو به بقيه گفتم:
حالا
هيولا گيج شدو به من پشت کرد دوباره با يه ورد فلجش کردم و بنديک سريع با طناب نامريي بستش
زن هيس هيس ميکرد و ناسزا ميگفت راويار به سمتش رفت و با تيغه شمشير گردنشو هدف گرفت و گفت:
هي ما رو ببر پيش اون پادشاه قلابيت وگرنه قول ميدم مرگت همراه با زجر باشه.
با فرمان دست از جا بلندش کردم و رنو با يه ورد افکارش رو بيرون کشيد و خيلي راحت مارو به سمت مخفي گاه ارو هدايت کرد
چندين کيلومتر راهپيمايي بي پايان و بالاخره از شر اون بيابون راحت شديم اينجا فرق داشت
زمين تماما از سنگ سرخ پوشيده شده بود و درخت هايي شبيه به قارچ هاي بزرگ سياه همه جا پخش شده بود
روبه رومون يه دژ جنگي از سنگ سرخ قد علم کرده بود و دسته دسته هيولا از هرمدلي اطرافش پراکنده شده بودن.
romangram.com | @romangram_com