#جادوگران_بی_هویت_(جلد_اول)_پارت_287
مايع روي زمين که ميريخت خاک رو ميسوزوند و از بين ميبرد.
بنديک ظرف شيشه اي از کوله اش در اورد و شهد بوگندو رو پرکرد
راويار:
هي اون واسه چيته؟؟
بنديک:
فقط واسه گرفتن اطلاعاته ديدي که خاک رو نابود کرد.
افتاب کم تر نميشد هيچ بيشترهم ميشد حالم کم کم داشت بهم ميخورد اينجا بوي متعفني از وجود هيولاهاي دوزخي توي هوا موج ميزد و اکسيژن رو نابود ميکرد.
بالاخره به صخره اي که رنو ادرس داد رسيديم و پشت اون سنگر گرفتيم.
پشت صخره سنگر گرفتيم.
يه موجود که خيلي شبيه يه زن بود روبه روم بود.يک زن بلندقد و سياه پوست ظاهرش که به هيولا ها نميخورد همه چيزش عادي بود
کولمو دست بقيه دادم و گفتم:هيس من ميرم باهاش دوکلوم اختلاط کنم تا زماني که علامت ندادم نيان بيرون بايد غافلگيرش کنيم.
شمشيرمو برداشتم و از پشت صخره بيرون اومدم.
هنوز منو نديده بود يه لبخند روي لب هام نشوندم و رفتم جلوتر و گفتم:
هي سلام خانم !!!
با تعجب برگشت و زل زد بهم با صداي خشنش گفت: تو از کدوم گوري اومدي ديگه؟؟؟
اوه نه بابا صداش که خيلي مردونست با لبخند گفتم:
از يه گور که نزدبکي گور شماست.
هوا رو بو کشيد و گفت:هوم بوهاي خوبي ميدي دختر جون بوي انسانيت
سرمو به نشانه تاييد تکون دادمو گفتم:بلي بلي بنده خيلي انسان دوست هستم اومدم به ارباب فانيت کمک کنم اما ادرسشو گم کردم.
romangram.com | @romangram_com