#جادوگران_بی_هویت_(جلد_اول)_پارت_286
الفينا هم کار منو تکرار کرد و بدتراز من روي زمين نشست.
سم:اون دختر مرده خوار گفت با جادو سنگ از بين ميره
سرمو تکون دادمو گفتم:
اما سنگ ما ر فريب ميده و جادومون رو ميمکه.
بنديک:خب بهتره چند نفري امتحان کنيم شايد بشه بهش غلبه کرد.
از سرجام بلندشدم حالم بهتر شد و يکم اب خوردم همگي باهم به غير از راويار دست هامونو روي نقاط مختلف سنگ قرار داديم و همزمان بر روي باز شدنش تمرکز کرديم.
سنگ مقاوت ميکرد و عين يک جسم تپنده ميتپيد و گيج شده بود که چرا نميتونه جادو رو بدزده افکارش رو مثل يک روح حس ميکردم.
همزمان باهمويکصدا فرياد زديم:
اي فرزند زمين که قطعه اي از مرمر و سپيد همچون ابري به مادرت بپيوند و قسمي از آن شو
ترک هاي کوچک روي سطح سپيد و بي خط مرمر ايجاد شد و من حس کردم تپشش از کار افتاد ترک ها بزرگ شدند و بعد بومب شکست
يک تيکش محکم خورد به پيشونيم و اخم در اومد.
غبار و گرماي زننده تونل رو پرکرد.از تونل بيرون زدم و نگاهي به منظره ي پيش روم انداختم.
هيچ حورشيدي توي اسمون نبود اما افتاب روي پوست تازيانه ميزد خاک زمين سياه و بنفش بود و هيچ درخت و گياهي اطرافمون نبود.
نفس کشيدن فوق العاده سخت و ناممکن بود.
الفينا و سم رو کنار دهانه ي تونل قرار دادم تا مراقب باشن سنگ خودش رو نسازه کوله پشتي هامونو برداشتيم و به سمت بيابون بنفش رنگ راه افتاديم.
هيچ نشونه اي از هيچ هيولا يا انساني نبود.
به رنوگفتم:هي داداش از حس جهت يابيت استفاده کن و مختصات بده.
دستشو توي خاک فرو کردو گفت:داريم به سمت جنوب حرکت ميکنيم چند کيلومتر جلوتر يه هيولا وجود داره که فکر کنم بتونه ما رو راهنمايي کنه.
راويار با نيشخند گفت:پيش به سوي گرفتن اطلاعات.
کم کم اشکال گياهي شبيه به کاکتوس جلوي رومون ظاهرشد اما از نزديک اصلا شبيه هيچ گياهي نبودن بلند و پراز پرز که مايع لزجي ازشون توليد ميشد
romangram.com | @romangram_com