#جادوگران_بی_هویت_(جلد_اول)_پارت_285
الفينا با انزجار گفت:خب و بعدش چه اتفاقي خواهد افتاد؟؟
دخترک زبانش رو روي لب هاي چروکش کشيدو گفت:
اه يه گوشت لذيذ و گرم با بوي مطبوع انسان.
حالم بد شد سعي کردم عوق نزنم پس اين خاتم اينجا منتظر بود تا ماها رو سلاخي کنه.
بي هيچ حرف ديگه اي کليد رو به ورودي راهرو اتداخت و در سياه رنگ رو باز کرد وگفت:
انتهاي راهرو يک حفره هست با جادوي قوي فقط و فقط ميشکنه و بعد بايد يک نفر مواظب باشه تا خارج نشدنتون بسته نشه اگر بسته شد شماها تا ابد اسير خواهيد موند
سم:
چه غمگين.
دختر سري تکون دادوگقت:اه واقعا هم غمگين است بدون هيچ گوشتي براي من
بدون هيچ حرفي اول از همه وارد تونل شدمو يه حباب ساختم توتل سرد و سياه که هيچ چيزي حتي سنگ هم اطرافش وجود نداشت.
همگي وارد شديم و در پشت سرمون بسته شد.گردنبندمو لمس کردم و سعي کردم به خودم قوت قلب بدم که بدون دوتا جواهر هم کار ميکنه.
به انتهاي تونل رسيدم و يه سنگ مرمر سفيد راهمون رو صد کرده بود
شکوندنش به نظر اسون بود
چشمامو متمرکز کردم و توي مغزم يه انفجار رو در نظر گرفتم
دستمو روي سنگ فشار دادم و تمرکز کردم تمام نيرومو جمع کردم و يه انفجار بزرگ رو توي مغزم طراحي کردم
هيچ اتفاقي که نيفتاد هيچ حس کردم لحظه به لحظه در حال تخليه انرژي هستم.
با خستگي چشممو بستمو به ديوار تکيه دادم.
راويار:چته؟؟چيزي ديدي؟؟
سرمو تکون دادم و گفتم :نه فقط حس کردم خالي از انرژي شدم و هرچي تلاش کردم سنگ باز نشد
romangram.com | @romangram_com