#جادوگران_بی_هویت_(جلد_اول)_پارت_284
اسکلت با سرعت زيادي حرکت ميکرد که باعث ميشد ما پشت سرش بدويم.
حالا که تو راه دوزخ بودم دو دل شدم و فکر کردم که حتما احساسي عمل کردم و بقيه رو به خطر انداختم.
الف ها به طور فوق العاده اي آشفته بودن و انگار از روي اجبتر همراه شدن توي اين سفر
راويارکه به قول خودش تا اخر دنيا دنبال من احمق روانه ميشد و بنديک و رنو هم که مثل هميشه بي هيچ حرف و نظري پيروي ميکردن
کاملا از 5 رودخانه اصلي فاصله گرفته بوديم و به سمت پايين مي رفتيم.قصر هادس هنوز هم مثل يه نگين سياه درخشان در گردش بود و قابل رويت
هيچ روح و مرده اي اطرافنون نبود اما هوا بوي گند و فساد و مرگ ميداد.
بالاخره به يک راهرو باريک رسيديم و اسکبت توقف کرد جلوي ورودي راهرو يه دخترک لاغر و استخواني ايستاده بود با يک نيزه که سري از جمجمه داشت.
دختر به طرز شگفت انگيزي صورت پير و چروکي داشت اما هنوز هم سيماي بچه گانه اي داشت.
لبخندي زدو دندان هاي تيزش رو نمايان کرد اسکلت خرد شد و به زمين بازگشت.
بنديک جلو رفت و گفت:هي ما دنبال دوزخ هستيم.
دختر دندان هاشو بيشتر نشون دادوگفت:
من نگهبان اين درها هستم.
به خودم مسلط شدم وگفتم :اسمت چيه؟؟
با خباثت گفت:من هيچ اسمي ندارم و هيچ نسلي بعداز من باقي نمونده براي همينه که هادس من رو در کودکي نگه داشته اما ميبينيد که صورتم پير شده.
رنو:
اوه بله دارويي واست وجود نداره؟مثل کرم ضدچروک؟؟
دخترچشم هاشو چرخوندو گفت:
اخرين باري که يک انسان وارد دوزخ شد هزاران سال پيش بود اون اخرين شخصي بود که غنيمت من شد و براي همينه که من چروک شدم پسرک
دهنم مزه ي تلخي پيدا کردوگفتم:چي؟غنيمت چيه؟
يه تعظيم کوتاه کردوگفت:من براي مادرت ارزش زيادي قائل بودم رامونا اه خوب بايد بگم وقتي شما در دوزخ هلاک ميشين جسدتون از درها به بيرون پرتاب ميشه.
romangram.com | @romangram_com