#جادوگران_بی_هویت_(جلد_اول)_پارت_277
دوتا بچه مرتب گلبرگ گل ها رو با ارامش روي سر هر دوشون ميريختن.
پيرمردي که حالت کشيش داشت به جلو اومد و شروع کرد به پرسيدن سوال ها از هر دو طرف
اول نارين و بعد هرون هر دو اضحار کردن که عشقشون از ته دل و خداداديه و تا اخرين نفس در سختي و شادي کنار هم خواهند موند.
با لبخند نگاهشون ميکردم که حس کردم کسي بهم تکيه کرده سرمو برگردوندم و ديدم راويار بهم تکيه داده و بي اونکه نگاهم کنه گفت:
همين روزا نوبت ما دوتاست که ازين قسم ها بخوريم خودتو اماده کن جادوگر کوچولو.
بالاخره پيرمرد اون دوتا رو زن و شوهر خوندو صداي کف و دست و هورا بلند شد.
هرون تاج ملکه رو بر سر نارين گذاشت و نارين يه تعظيم بلند بالا جلوي مردم کرد.
صداي ساز و اواز بلند شد که حس کردم جيغ يه نفر رو از راهرو شنيدم با نگراني به بقيه گفتم:
هي يه صداي جيغ شنيدم.
رنو با بيخيالي گفت:توهم زدي بابا جيغ کجا بود تو هم وسط عروسي.
بقيه هم انگاري باهاش هم نظر بودن که بيخيال به سمت پيست رقص رفتن و شروع کردن به قر دادن
راويتر دستمو گرفت و به سمت پيست رفتيم.اهنگ خيلي تندي بود و همزمان شروع به رقصيدن کرديم نارين و هرون هم اون وسط قاطي بقيه ميرقصيدن.
به ذهنمم خطور نميکرد که هرون اينجوري بلد باشه برقصه.
تو حال و هواي خودمون بوديم که درهاي سالن با يه صداي خيلي مهيبي از لولا در اومدن.
جمعيت جيغ کشيدنو به سمت عقب رفتن.تنها زوج هايي که وسط مونده بودن من و راويار و هرون و نارين بوديم.
درهاي چوبي کهنسال کف سالن افتاده بودن از راهرو دود و مه بيرون ميزد.
دنباله ي لباسمو جمع کردمو جلوتر رفتم اما راويار مانعم شد.
هيکل يه مرد قد بلند ورودي رو پر کرد از توي تاريکي بيرون اومدو تونستم چهرشو دقيق ببينم.
يه پسر قد بلند و نسبتا عضلاني با موهاي خرمايي و چشماي قهوه اي درست شبيه به رنو.
romangram.com | @romangram_com