#جادوگران_بی_هویت_(جلد_اول)_پارت_276
دستمو محکم گرفت و وارد سالن شديم.اين اولين جشني بود که با تمام اتفاقات زشتش خوشحال بودم.
ملکه ي الف ها روي يه صندلي طلايي با وقار کامل نشسته بود و لبخند ميزد.
پشت سرش بنديک ايستاده بود با يه تيپ کاملا مشکي و موهاي بلند و نقره اي رنگشو کاملا به سبک خودشون بالا کشيده و بسته بود.
گله ي راويار هم همگي سر يه ميز بزرگ نشسته بودن و مشغول مسخره بازي بودن.
تارا با خشم نگاهي به من انداختو به سمت بقيه رفت.اهميتي واسم نداشت وقتي راويار کنارم ايستاده بود.
راهيل در حال صحبت با يه پري جنگل بود وسعي داشت توجهشو جلب کنه.
خلاصه هرکسي به يه کاري مشغول بود و من اونجا بعد از يکسال بيشتر چشمم به استاد قديميم افتاد
دستم و از توي دست راويار کشيدمو به سمت کامرون پرواز کردم با خوشحالي توي بغلس پريدمو با لحن قديمي و بي ادبانم گفتم:
بههه ببين کي اينجاست جناب کامرون دختر کش!!
کامرون لبخندي زدو گفت:
تو هنوز ادم نشدي نه؟؟؟
با خباثت سري بالا انداختمو گفتم:نوچ هردقت تو پير بشي من ادم ميشم.
خنده راويار به هوا رفت و من با دقت به چهره ي کامرون نگاه کردم صورتش چروکيده تر و قامت بلندش خميده شده بود سوالي نگاهش کردم که گفت:
بعدا توضيح ميدم الان وقتش نيست.
شيپورها به صدا در اومدن و درهاي چوبي بزرگ توسط ارواح جنگل که نامرئي بودن باز شد
هرون و نارين دست در دست هم به سمت تخت پادشاهي در حرکت بودن
سکوت سالن رو فرا گرفت.
وسط سالن روي فرش قرمز رنگ شرقي روبه روي هم ايستادن
يه بانوي کوتوله ي مسن با يه لباس مسي رنگ به جلو رفت و با لبخند روبان قرمز رنگي رو به مچ هردوشون بست
يه قيچي طلايي ظريف بر روي يک ناز بالشت رو کنار دستشون گذاشتن.
romangram.com | @romangram_com