#جادوگران_بی_هویت_(جلد_اول)_پارت_275


من انتقام ميگيرم.‏

با ترس و نفس تنگي از جا پريدم.کنيزم با ترس نگام ميکرد

يه دشمن جديد از جنس هم خون اخرين خواستم بود

با اوقات تلخي روي صندلي کنار نترين نشستم و جاي مشتشو با انگشتام ماساژ دادم و گفت:‏

خير سرت ملکه ي يه نژاد قديمي و اصيل هستي يکم وقار يکم متانت والا.‏

زير لب بلغور کرد:ادامه بدي مشت بعدي رو ميزنم توي صورت خوشگلت که صافکاري لازم بشي.‏

ايشي و گفتم و اجازه دادم اريشگر مخصوص مبکه ي اينده نارين خانم موهامو درست کنه. نارين با کلي زور و ضرب و تهديد بهم ياد اوري کرده بود که حق ترک مراسم عروسيشو ندارم و مثل نامزديش نبايد جا بزنم.‏

منم تمام و کمال ذهنم مشغول قل گمشدم و روياهاي اخيرم بود هنوز به بقيه چيزي نگفته بودم.سم و الفينا هنوز برنگشته بودن و واقعا نگرانشون بودم.‏

گارژرون هم يه سپاه از اژدها ها تشکيل داده بود و کل کره ي زمين و از بالا رويت ميکرد و توي شهرهايي که هيولاها ريخته بودن يورش ميبرد.‏

لباس نارين يه لباس بلند و حرير با دامن پف دار بودشده بودشبيه پرنسس توي انيميشن ها با اون موهاي مشکي که با مهارت بالاي سرش جمع شده بود و يه نيم تاج جواهرنشان ارايششو تکميل کرده بود.‏

عروس خانم حسابي درخشنده شده بود. من هم يه لباس مشکي تنم کردم با يقه ي گردني و دنباله ي بلند لباسم از جلو چاک ميخورد از روي ران پا تا پايين با کفشهاي پاشنه 20 سانتي مشکي چرمم حسابي تو چشم بودم.‏

موهامو خيلي ساده بالا برده بود و بدون هيچ جواهري تزيين داده بود اما تمام رگه هاي نقره اي رو به نمايش گذاشته بود که باعث زيبايي بيشتر موهام ميشد.‏

رژلب قرمز مارک ويولتي که تازه از شهر خريده بودمو محکم روي لب هام کشيدم و چشمامو با يه ريمل پور وپيمون آرايش کردم.‏

تو آيينه چشمکي به خودم زدم و سعي کردم تمام اتفاقات رو به دست فراموشي بدم.‏

از سوييت بيرون اومدم و خيلي غير منتظره ديدم راويار با يه لبخند جلوم ايستاده.‏

‏: اااا تو اينجا چيکار ميکني؟

پوفي کرد و گفت: توقع نداشتي که بزارم با اين سر و وضع تنها بري توي اون سالن پراز گرگ!!!‏

هاهاها خمدمو از تشبيهش خوردم حالا انگار خودش ببره گرگ نيست.‏

يه نگاه به تيپ مردونش انداختم. شلوار مشکي پيرهن جذب سفيد يه کت سفيد ساده که خيلي برازندش بود ‏


romangram.com | @romangram_com