#جادوگران_بی_هویت_(جلد_اول)_پارت_274



يکم ديگه باهام صحبت کرد و گفت که برادر گمشدمو پيدا ميکنيم اما بايد جلو فاني شدن ارو رو بگيريم.‏

بعداز ظهر بود که روهنون الدا با يه گردنبد هشت قاب پيداش شد و گردن اويز رو تو دستم گذاشت و گفت:‏

اين از طلا و برنزه دختر جان وقتي سنگ ها رو توي اون کار بزاري و اونو به گردن ببندي تو مالک اون ميشي و هيچ کس نميتونه از قدرتش استفاده کنه.‏

با تشکر گردنبند خالي رو گرفتم و به گردنم انداختم.‏

بدون خداحافظي از بقيه راهي کوهستان شدم تا راهيل رو ببينم و ورودي دوزخ بين دنياها رو پيدا کنم اين ماموريت منه پس من تنها ميرم.‏

وسط راه بودم که محکم يه چيزي خورد بهمو پرت شدم با اخ و اوخ از جا بلندشدم و گفتم:‏

هوووي چته؟

راويار خصمانه نگاهم کردو گفت:هي باز که داشتي منو دور ميزدي!!‏

‏:خب که چي حالا؟اين جستجوي منه نه شماها

باخشم گفتم:من شما نيستم احمق جوووون من راويارم اقاتووون يالا راه بيفت هرجاميري اسکورتت ميکنم.‏

از حرفش کيلو کيلو قند تو دلم اب شد و راه افتادم.‏



سه روز بعد به کوهستان رسيديم خسته و کوفته درازکش توي سوييتم پهن شدم ‏

اما قبلش جريان جستجومو واسه هرون و رنو تعريف کردم.رنو هم با پافشاري و دعوا گفت که حق داره بياد و به من مربوط نيست چون قل اون هم ميشه.‏

نارين خانمم تصميم گرفتن من قبل از مردن توي عروسيشون شرکت کنم.‏

پوفي کردمو چشمامو بستم.‏

همه جا گرم و قرمز رنگ بود خورشيد توي اسمون خاکستري رنگ بود و يه حس مور مور به تنم ميداد

نگاهي به جاي زخم هاي روي تنم کردم جاي زخم هاي کرم نقب زني که هر روز سوراخ سوراخم ميکرد و منو مجبور به همکاري کرد

چقدر که من رويا فرستادم واسه اون قل هاي عزيزم اما بدادم نرسيدن ‏

romangram.com | @romangram_com