#جادوگران_بی_هویت_(جلد_اول)_پارت_273


گيلدور تاييد کرد وگفت: اين راه اخره من نقشه رو ترسيم ميکنم و شماها سه جوان پيمان ميبنديد و اونوقت تا زماني که واقعا نيازي به اون ندارين نبايد بازش کنيد فهميدين؟؟؟،

همه با سر تاييد کردن الا من سوالي پرسيدم: چرا نبايد بازش کنيم؟

ملکه :‏

چون اگر واقعا به ااون به عنوان راه حل اخر نگاه نکنيد اون جان شما رو ميگيره اين جادو باستاني و خطرناکه طبق سنت خاصش بايد استفاده بشه.‏

گيلدور با يک قلم پر از جنس عقاب شروع کرد به نوشتن چيز هايي بر روي پوست وقتي که کارش تمام شد از ماخواست که به سيک باستاني قسم بخوريم و يک قطره خون فدا کنيم.‏

نقشه رو با تکه کرباسي بست و به دست من داد و گفت:و حالا اسلحه ي مهم ارو

همه زل زدن بهش که گفت: اون اسلحه يه فرد گمشده است ‏

با تعجب گفتم: اما هيچ کس گم نشده که!!!!‏

ملکه با اندوه سرش رو تکون داد و گفت: تو يکي از برادران دوقلوت رو گم کردي دختر ‏

با بهت زل زدم به بقيه نه اين امکان نداره که اونو دزديده باشه....‏

با بهت از سرميز بلندشدم و از سالن زدم بيرون.‏

من احمق تمام اين مدت دنبال اون سنگ ها بودم چون فکر ميکردم ارو هم دنبالشونه اما هيچ وقت به اين فکر نکردم که يه تکه ي اصلي از پازل کمه.‏

با درموندگي به درخت تکيه دادمو چشمامو بستم و سعي کردم يه راه حل پيدا کنم.‏

تمام اون خلسه هايي که زجر ميکشيدم و حتي بعد از بيداري دردشون وجود داشت بخاطر قل گمشدم بود و من نفهميده بودم.‏

راويار کنارم زانو زد و گفت:‏

هي اين تقصير تو نيست در واقع..‏

حتي اونم نميتونست جملشو کامل کنه با بغض گفتم:‏

اينا همش تقصير منه من خل که سر خودمو به اون ماجراجويي ها گرم کردم و به ياد برادرم نيفتادم.‏

راويار دستمو گرفت و گفت:هيس دختر خدب تو تمام وقتتو وقف پيدا کردن اون سنگا کردي واسه دنيا تو حتي جواب عشق منو هم ندادي خودتو قرباني کردي اونوقت حالا خودتو سرزنش ميکني؟!!‏


romangram.com | @romangram_com