#جادوگران_بی_هویت_(جلد_اول)_پارت_272

اما به يه تکه از پوسته ي قديمي و فرسودت نياز دارم خودت بهم بده ‏

با حالت تهديد شاخه اش رو جلو اورد عقب تررفتم و گفتم:‏

ميدوني اين پوسته رو واسه ملکه نارين ميخوام اگه بدون اون تکه چوب برم ناراحت ميشه ميدوني که!!!‏

درخت غرغري کرد و خود به خود يه تکه از پوستش جدا شد با شاخه ي جلويش اونو جلوي پاهام گذاشت .‏

پوست رو برداشتم و به سمت قصر درختي راه افتادم. بنديک با ديدن پوست غان قهرش يادش رفت و گفت:‏

اما تو چه جوري اينو ازش گرفتي؟؟؟

با لبخند گفتم: مثل بعضيا وحشي بازي در نياوردم فقط ازش خواهش کردم.‏

يه شيشه پودر ريشه صنوبر تو دست استاد گيلدور بود و به سمت قصر ميرفت ماهم حرکت کرديم.‏

وارد سالن بزرگ که شديم دهنم از تعجب باز موند:‏

راويار با يه تي شرت سبز چمني و شلوار کتون جذب مشکي روي صندلي نشسته بود و به ما نيشخند ميزد ‏

موهاي مشکيشو خيلي قشنگ حالت داده بود و باعث شد قلبم از جا کنده شه. بنديک با اخم نگاهش کرد و به سمت مادرش رفت من هم يه سلام بلند بالا کردم و نشستم.‏

ملکه گلوشو صاف کرد و گفت: مرز بين دنيا ها از هميشه نازک تر شده هيولاهاي بيشتري وارد دنياي ما ميشن و کمپ الفينگ ها تنهايي از پس اون ها برنميان. ‏

من از ارباب گرگ ها خواستم به هر دسته از الفينگ ها يکي از سربازانشو قرض بده و خودم هم يک الف رو براي هر دسته مامور کردم.‏

گيلدور گلوشو صاف کرد و گفت:‏

ما امروز اينجا يک نقشه بر روي پوست درخت غان يا استفاده از پودر ريشه صنوبر ترسيم ميکنيم.‏

خيلي ريلکس گفتم:خب چه تاثيري داره؟؟

استاد با خشم نگاهن کردو گفت: جادوگر جوان تاثيرش رو بايد اونموقع تو تمرينات ميفهمدي اما تو سربه هوا فرار کردي.‏

ملکه پادرمياني کرد و گفت:‏

پوست غان و ريشه صنوبر جادويي باستاني و قديمي داره که هيچ کس جز همان هايي که بر سرش پيمان بستند نميتونن بخوننش ‏



romangram.com | @romangram_com