#جادوگران_بی_هویت_(جلد_اول)_پارت_271


ملکه ممنوع کرده بود تا در مورد جنگ تا فردا صحبت بشه.‏





صبح زود با تکون هاي دست بنديک از خواب پريدم با اخم گفتم:‏

چيه؟

خيلي جدي گفت: زود باش بايد بريم پوست درخت غان پيدا کنيم.‏

تو دلم فحشي نثار رسوم باستاني کردم و راه افتادم

باهزارتا زحمت بالاخره يه درخت غان جوان پيدا کرديم.‏

توي راه هي سکندري ميخوردم و باعث ميشد که جد و اباد ارو رو به فحش بگيرم اخر سر هم بنديک دعوام کرد و گفت عين دختر لوسا زر زر ميکنم.‏

تا رسيدن به درخت محلش نزاشتم بعدشم خيلي ريلکس روي علف ها نشستم اونم مثلا ميخواست بگه به من نياز نداره شروع کرد به تلاش کردن و با چاقوي برنزيش افتاد به جون درخت اما درخت با شاخه هاي پس گردن بنديک رو گرفت و پرتش کرد عقب

از خنده روده بر شدم يه شاهزاده در حال کتک خوردن از يه درخت شايد اگه سه نفر اين ماجرا رو واسم تعريف ميکرد بي شک به ديونه بودنش پي ميبردم اما با چشم خودم ديدم که درخت با شاخه هاي بلندش از تنش محافظت ميکرد و تا بنديک بهش نزديک ميشد بنديک و از قوزک پا ميگرفت و بعد چندين بارتکون دادن تاالاپ پرت ميکرد.‏

هم دلم واسش ميسوخت هم اوضاع کاملا خنده دار بود اخر يرم با اخم خاک رو از لباسش تکوند و گفت:‏

هوبه بخند بخند بايدم بخندي من شاهزاده يه سرزمين شدم دلقک و تلخک يه الف بچه اگه جاي من اون اقا گرگه بود حالا ترس که ضربه مغزي نشه غش ميکردي.‏

با چشماي گرد شده نگاهش کردم واقعا بر اثر تکوناي درخت عقل نداشتش تکون خورده اما بنديک کاملا جدي و باخشم نگاهم ميکرد بعدشم چاقوشو برداشت و منو کنار درخت ول کرد و رفت.‏

حس خشم وجودمو پر کرد بنديک بي انصاف من واسه همه دوستام فداکاري ميکنم اما اينکه اينجور حسودي ميکنه تقصير من يکي نيست من هيچ تعهدي يادم نمياد بهش داده باشم.‏

به سمت درخت رفتم و روبه روش ايستادم.‏

خيلي خشمگين و با تهديد شاخه هاشو تکون داد ميدونستم که ميشنوه واسه همين گفتم:‏

هي درخت جون من هيچ چاقويي ندارم ببين !!‏

دستامو بالا بردم و نشونش دادم بعدش با تخکم گفتم:‏


romangram.com | @romangram_com