#جادوگران_بی_هویت_(جلد_اول)_پارت_270
و بعد از اون اون دختر به کنار درخت سرو قديمي در دل جنگل رفت و شروع به خواندن اواز کرد و از درخت خواست تا تنه اش رو براي اون باز کنه
و دختر براي هميشه عضوي از درخت شد و قلب جنگل رو زنده نگه داشت.
اونقدر اين اواز هزن انگيز بود که نفهميدم کي رسيديم به وسط جنگل يه درخت سرو بلند وکهن سال مثل يه قلب بزرگ رگ ميزد و حس داشت از روي تک شاخم پايين اومدم و با احتياط درخت رو لمس کردم
پوسته ي چوبيش زير دستم نبض ميزد و حس خوشايندي رو به من القا ميکرد
ملکه نارين گلوشو صاف کرد و گفت:
همون طور که ميدانيد امروز سال روز درخت آرام است.
بنديک اروم کنار گوشم گفت: اسم اون دختر عاشق آرام بوده.
ملکه حرفشو ادامه داد:
ما امروز مثل هر سال هر جنگ و مصيبتي رو تا نيمه شب به فراموشي ميسپاريم و در قلب جنگل براي ارام که حافظ سبزي و زندگيست جشن ميگيريم.
الف ها همه باهم هووي کشيدن که واقعا از شخصيت هاي جديشون به دور بود.
جشن و پايکوبي شروع شد همه يکدست لباس سفيد به تن داشتن عده اي فلوت ميزدن و عده اي به دور درخت ميرقصيدن خيلي ها حکايت تعريف ميکردن وچنتايي هم پذيرايي ميکردن انواع ابميوه و سالادهاي ميوه اي
تانکس و مورگان بالاي سرمون پرواز ميکردن و من قشنگ احساس ميکردم مورگان ميخواد گردن تانکسشو بشکنه.
اونطرف تر استاد باستاني گيلدور با اخم به من نگاه مي انداختو با تاسف سر تکون ميداد.
اروم به طرفش رفتم و سلام کردم با اوقات تلخي گفت:
تو هنوز تحت اموزش بودي چه طور جرئت کردي فرار کني گستاخ؟
زل زدم توچشماي پير وخستش و گفتم: اما نياز بود استاد من بدون تعليم تااينجا زنده موندم من نميتونم اينجا منتظر تعليم باشم در حالي که ارو يه اسلحه اون بيرون ول کرده
گيلدور پوزخندي زد وگفت:
عقلت هنوز هم خامه جنگجو تا حالا به اسلحه فکر نکردي؟
سرمو تکون دادمو گفتم: حتما يه هيولاي گنده و بي قواره ي ديگه ساخته
گيلدور با اخم سرشو تکون داد و من و به حال خودم ول کرد و رفت
romangram.com | @romangram_com