#جادوگران_بی_هویت_(جلد_اول)_پارت_269
تا اومد حرفشو ادامه بده صداي شيپور بلند شد و بنديک با حرص حالت رسمي و باستانيشو به خودش گرفت.
من ادامه ي حرفش رو حدس ميزدم اما ارزو ميکردم که چيز ديگه اي باشه چون دوست نداشتم يه دوست خوب رو از دست بدم و به علاوه دلم نميخواست راويار و برنجونم به قدر کافي هم دلخور بود
اونطرف دره سوار نظام الف ها به احترام ما ارايش جنگي گرفته بودن و ملکه نارين روي اسب نر سياه رنگش با وقار لبخند ميزد
تعظيم بلندبالايي کردمو پس از کسب اجازه سرجام ايستادم
حتي واسه من و بنديک هم اسب اورده بودن.
عجيبي اسبي که الف ها روش نشسته بودن چيز برامده و کوچکي بود که روي پيشونيشون قرار داشت.
با دست اشاره اي به پيشوني اسبم کردمو گفتم: اين چيه ديگه؟؟
ملکه زودتر از بنديک پيش دستي کرد و گفت:
اينها تک شاخ هاي جوان هستن ميدوني که قرن هاست روبه انقراض هستن شکاربان هاي من اون ها رو دارن پرورش ميدن
وزير الف ها لبخندي زد و گفت: تک شاخ ها حيوانات جادويي و مفيدي هستن خون اون ها شفا بخش و موي اون ها باعث شادابيست به رنگ هاشون نگاه کن طلايي و نقره اي و سياه اون ها واقعا زيبا هستن.
با سر حرفشو تاييد کردم و روي زين اسب نقره اي رنگم نشستم يال بلند و ابشار مانندش رو نوازش کردم و اسب با وقار عجيبي شروع به قدم زدن ميان درخت ها کرد راه خودش رو خوب بلد بود.
ملکه با صداي رسايي گفت: امشب فقط جشن داريم و جشن مردم ما مستحق يک شب شادي هستن و فردا نقشه هايي که براي جنگ داريم را روي پوست درخت غان و پودر ريشه ي صنوبر مينويسيم
الف ها همگي باهم شروع به شعر خواندن کردن.
الف ها باهم شروع به خواندن اواز کردن.
درختان و گياهان از شنيدن سوز سنفونيک الف ها به رقص و ولوله افتادن
منظره ي جالبي بود صدها الف با چشماي بسته اوازي از دخترکي ميخوندن که در جنگ مقابل معشوقه اش قرار گرفت و مجبور به زخمي کردم معشوقه اي شد
romangram.com | @romangram_com