#جادوگران_بی_هویت_(جلد_اول)_پارت_268
اونطرف تر بنديک خالي از هر حسي روبه اسمون فريادميکشيد که چقدر احمقه
هنوز متوجه حضور من نشده بودن.با لبخند دستمو بلند کردمو گفتم:
هيييي سلام رفقا
با يک لبخند دستمو بلند کردم و گفتم:سلاممممم!!
چنان از سرجاشون بلند شدن که انگار برق 200 ولت وصل کردم بهشون.
با همون لبخندگفتم:چيه جن ديدين؟
مورگان و بنديک هم زمان به سمتم يورش اوردن از جا پريدمو به سمت درخت کناريم رفتم و سعي کردم از درخت بالا برم سر جاشون ايستادن و بنديک با تعجب گفت:
چيکارميکني؟؟؟
:هيچي فقط تخمين زدم اگر هر دوتون باهم به من برسين قطعا با زمين و درختا يکي ميشم.
مورگان غرشي از شادي کردو گفت:اما تو چه طور سالم جلو ما ايستادي؟ما دوتا احمق نفهميديم که تو ليز خوردي و پرت شدي
بنديک چپ چپ نگاهش کرد که مورگان باز گفت:
البته من تنها احمق وگرنه شاهزاده که احمق نميشه.
خندم رو خوردم و گفتم: خب من خوابم برد ازون خلسه هاي هميشگي توي خواب اون مرد به سمتم اومد و من از ترس عقب عقب رفتم و نتيجش پرت شدن از روي زين تو بود.
عين وزق زل زدن به من که گفتم:
خب 10 متر مونده بود تا با زمين يکي بشم که يه فرشته نجات به اسپ تانکس نجاتم داد.
پورگان يه غرش وحشيانه کردو گفت: اون اژدهاي مغرور طلايي اينجاست!!!
بنديک با سر تاييد کردو گفت: ملکه واسه امنيت بيشتر از گارژرون يه اژدها خواست و اين تانکس بانو داوطلب بودن.
از حالت مورگان و خشمي که توسط روحش بهم القه ميشد فهميدم که دل خوشي از تانکس نداره.
مورگان ما رو تنها گذاشت تا شکار کنه. من و بنديک به سپت مرز راه افتاديم لبه ي دره دستمو گرفت که باعث شد از جا بپرم و خيلي جدي گفت:
حق يا مورگان بود من يه احمقم چون داشتم تو رو براي هميشه از دست ميدادم من تو رو
romangram.com | @romangram_com