#جادوگران_بی_هویت_(جلد_اول)_پارت_278
قلبم ايستاد توي بهت رفتم قل سومم درست روبه روم ايستاده بود و با نيشخند وحشيانه اي به ما نگاه ميکرد.
چشماي قهوه ايش مه گرفته يودن و انگار از يخ ساخته شده باشن جاي يه زخم عميق وتيز از زير چشم چپش تا گردنش امتداد داشت اما چيزي از زيبايي کم نميکرد.
با حالت اغواگرانه اي لبخندي زدو با دست موهاي پرپشتشو به هم ريخت و گفت:
خب خب مهم نيست که من کي هستم مهم اينه که اومدم به اين زوج خوشبخت يه يادگاري ابدي بدم.
اب دهنمو قورت دادم نفرت و کينه از حرفاش بيرون ميريخت دستمو از دست راويار بيرون کشيدمو به سمتش دويدم.
اما خيلي دير رسيدم اون دستشو بلند کرد و با لب هاي خاموش چيزي رو فرياد زد
وبعد همه جا رو مه گرفت و من روي زمين افتادم
مه هز بين رفت و سالن روشن شد کفشامو از پاهام در اوردم و با بدبختي دويدم به سمت ورودي غار
تمام نگهبان ها روي زمين پهن شده بودن و به نظر بيهوش ميرسيدن به جز نگهبان هاي در اصلي که تمام هيکلشون پر از خون بود.
از کوه زدم بيرون اما هيچ اثري از برادر خبيثم نبود که نبود نزديک رودخونه يه پيکر تيره داشت يا تمام توان ميدويد خودش بود به سمتش حرکت کردم
که يه نور خيره کننده همه جا رو روشن کردو ناپديد شد با بهت پلک زدم امکان نداره کسي بتونه غيب بشه
وارد کوه شدم و فرياد زدم : يکي کمک کنه حال اينا خيلي بده.
سريع چند نفر از سالن بيرون اومدن و به سمت نگهبان هاي زخمي رفتن
وارد سالن شدم همه جا سکوت بود و مردم عين مسخ شده ها زل زده بودن به روبه روشون
راهو باز کردم و وسط تالار رفتم. قلبم ايستاد از صحنه ي روبه روم لباس عروس پف دار نارين غرق خون بود و سر هرون روي پاهاش بود
تمام هيکل پادشاه غرق خون بود و با خس خس از نارين ميخواست که پيشونيشو نزديک ببره و اونوقت براي اولين و اخرين بار با لب هاي غرق از خون پيشوني نارين رو بوسيد.
بدن هرون لرزيد و بي حرکت شد چشماي تيله ايش بي فروغ به سقف زل زده بودن.
نارين با شوک به جسم مرده ي عشقش نگاه ميکرد و سرشو با شدت تکون ميداد
شونه هاي هرون رو گرفت و با جيغي که دل سنگو اب ميکرد ازش ميخواست که بيدار شه
romangram.com | @romangram_com