#جادوگران_بی_هویت_(جلد_اول)_پارت_265
همگي باهم به سمت تصوير رنو هجوم بردن تصوير غيب شدو تازي ها محکم به هم خوردن و ولو شدن.
يکيش دقيقا نزديک پاهاي بنديک افتاد.بنديک با ضرب شمشير سرشو زدو صداي زوزه اش خفه شد.
تبديل به يه غبار سياه رنگ شد.با اشاره من همه با هم حمله کرديم الفينا وسم پشت به پشت ميجنگيدن و سگ ها رو تارو مار کردن.
راويارهم داشت با يکيشون کشتي ميگرفت.يکي از سگها به سمت من يورش اورد شمشيرو وسط قلبش کاشتم و ناپديد شد.
خوشحال از موفقيتم نگاهي به بقيه کردم که پخش زمين شدم تخته ي سينم محکم روي اسفالت ها خوردو جيغم هوا رفت يه تازي گنده روم پريده بودو داشت اماده ميشد گردنم رو گازبگيره از درد اشکم داشت در ميومد بنديک از روبه روم به دادم رسيد.
خودشو روي تازي انداخت و شروع کرد به کشتي گرفتن با درد از جا بلندشدم و به سمت تازي رفتم.
چهره ي بنديک سبز شده بود و به نفس نفس افتاده بود از ترس مردنش شمشيرو توي رون تازي فرو کردم که باعث شد ازبين بره.
همه به سمت بنديک هجوم اوردن تازي دستشو دندون گرفته بود و سم وارد بدنش شده بود.
بنديک بر اثر سم از هوش رفت الفينا با اندوه نگاهش ميکرد و سم شيون ميکرد
کنار دستش نشستم و لب ها رو روي زخمش گذاشتم از ته دل از جادو خواستم کمکم کنه و شروع کردم به مکيدن سم ...
با بدبختي سم رو از بدنش بيرون کشيدم.
اما به هوش نيومد کم کم داشت باورم ميشد که بنديک واسه هميشه رفته اشکام روي گونه هام سر خوردو محکم پيرهنشو چنگ زدم.
صورتش مثل گچ سفيد شده بود ولب هاش به کبودي ميزد اونقدر تکونش دادم که نارين و رنو با زور عقب کشيدنم
نشستم زل زدم بهش بقيه پشت سرم جلسه گرفته بودن و پچ پچ ميکردن حس کردم تکون خورد اما حتما اشتباه کردم الان يکساعته که بي حرکته.
اما لب هاشو از هم باز کرد به سمتش هجوم بردم باعث شد بقيه متوجه بشن بنديک اروم پلکشو باز گرد و گفت:
دختره ي رواني اگه از دست اون تازي نميرم از تکون هاي تو تمام استخونام پودر شدن.
يعني يکساعت هوش داشته و رو نميکرده!!!عصبانيتم به ادج رسيد و با مشت به جونش افتادم که راويار کشوندم عقب با خشم گفتم:
پس توي گور به گوري زنده بودي رو نميکردي؟؟؟
با حالت شل و وارفته اي گفت: همون موقع که سم رو خارج کردي بهوش اومدم منتها اثر دندون تازي اينه که حتي اگه سم تو بدن نباشه واسه چندساعت عين يه مرده فلجي
romangram.com | @romangram_com