#جادوگران_بی_هویت_(جلد_اول)_پارت_266
اوف چه جانور زشت و ترسناکيه اين تازي.راويار برخلاف ميل قلبيش که البته فقط من خبر داشتم بنديک رو انداخت روي شونش و شروع به حرکت کرديم.
دياکو مربي من کامرون رو ميشناخت و تقريبا چندماهي هم با کامرون و گروه مبارزش زندگي کرده بود.
عجيب دلم واسه کامرون ااولين الفي که توعمرم ديدم تنگ شد حتي دلم واسه النو و انجلينا و بقيه هم تنگ شد اما فعلا ديدنشون مويثر نبود.
دياکو از ما جدا شد تا به جست جوش در مورد همون ارتش هميشگي يعني ارتش الفينگا بپردازه.
بعداز سه روز به کوه رسيديم حال بنديک خوب شده بود و مورگان جلوي کوه منتظر من بود.
راويار هم که با يک من عسل نميشد خوردش وسايلشو جمع کرد و رفت من هم طبق دستور گارژرون بايد به همراه مورگان به قصر اژدها ها ميرفتم
ارتش منتظر بود.اما ملکه نارين دستور وتاکيد کرد که اول به اونجا برم مورگان قبول کرد من و بنديک رو باهم سوار کنه.
سم و الفينا هم يه مامورت داشتن از نوع مخفيش که هنوز به من هم نگفته بودن.
تقريبا وسطاي راه بوديم اون بالا هوا سرد بود بنديک پشت سر من نشسته بود و من مدام چرت ميزدم مورگان که از اتصال روحيمون فهميد که من خوابم مياد سرعتشو کمترکرد و من چشمامو بستم.
هوا به شدت گرم و خفقان اور شد حس ميکردم گوشت تنم توي کورست
اونطرف تر مردي که خيلي چهره اي اشنا داست با لبخند و لذت به من نگاه ميکرد و گفت:
اه دخترک عزيز مدتي بود از من فرار ميکردي اما خون هيچ راه فراري نميزاره بالاخره برت ميگردونه
با چشماي مشکي و اشناش زل زد به صورتمو گفت: درست مثل اسلحه ي من که اون بيرون در کمينته و من هم به اون ملحق ميشم
مرد از روي صندلي سياه و گرون قيمتش بلندشد و به سمتم ااومد با جيغ پا به عقب گزاشتم
چشمامو که باز کردم خودنو وسط زمين و اسمون معلق ديدم و جيغم به هوا رفت من از روي مورگان افتاده بودم...
چشمامو که باز کردم وسط زمين و اسمون معلق بودم.
همه جا تاريک بودو باد سرد محکم به سمت صورتم هجوم مياورد.
از ترس فلج شده بودم حتي نميتونستم دهنم رو باز کنم و جيغ بزنم.
سرمو با کلي بدبختي و دردسر بالا اوردم و زل زدم به آسمون هيچ خبري از مورگان نبود حتما متوجه غيبت من نشدن.
romangram.com | @romangram_com