#جادوگران_بی_هویت_(جلد_اول)_پارت_264

ادفينا سرش رو تکون دادو گفت:اون سگ هاي تازي به قدر يه ببر زور دارن و وقتي گله اي حرکت کنن اوضاع بدرغم خرابه.‏

وسايلمو چپوندم توي کوله و همونجا ول کردم بدون هشدارهاي بقيه به سمت صداي زوزه رفتم.‏

اون طرف تراز ما حدود 8 تا سگ تازي سياه و بزرگ چرت ميزدن و وسطشون بقاياي جسد يه مرد بود که فقط استخون هاي بالاتنش و صورت باقي مونده بود.‏

از چندش صورتم جمع شد اين همون مرد بيچاره اي بود که صبح توي راديوي فروشگاه ميگفت چندروزيه اثري ازش نيست.‏

عصبي شدم و خون تو رگام پمپاژ شد اين هيولاهاي کثيف داشتن توازن رو بهم ميزدن.‏

بي سروصدا پيش بقيه رفتم و گفتم: 8 تا تازي گنده و سياه با دندوناي زهر دار منتظرمون دم تکون ميدن.‏

بنديک با لبخند گفت: پس بريم واسشون يه استخووون پرت کنيم؟؟چه طوره؟

راويار با دندون قروچه گفت: اوناهم ازتون استقبال ميکنن.‏

وقتي من توي درياچه افتادم ظاهرا راويار و بنديک سر عمليات نجات من دعواشون شده بود.‏

و مثل اينکه اقا راويار به مشت حواله بنديک بيچاره کرده بود و گفته بود که تو مسائل شخصي من دخالت نکنه.‏

گلومو صاف کردم و گفتم :‏

خيلي خب يه نقشه ساده رنو از اينجا با جادو يه تصوير مجازي از خودت بفرست و اونا رو گيج کن

رنو با اخم گفت: اما من ميخوام بجنگم.‏

با اخم گفتم: ميجنگي اما از دور فهميدي ؟؟

هيچي نگفت و فقط لب برچيد. باز شروع کردم به گفتن:نارين و نارديس عقب مي ايستيد ما به نيروي ذخيره احتياج داريم.‏

راويار بدون هيچ حرفي تغييرشکل داد و از ما دور شد.الف ها شمشيرهاشونو برداشتن و به راه افتادن.‏

پسر بزي دياکو با شرمندگي گفت: من فقط ميتونم با فلوتم اونا رو گيج کنم.‏

لبخندي زدم و گفتم: اوه تو عقب بيست هنوز کاملا خوب نشدي.‏

شمشيرمو برداشتمو به راه افتادم.‏

پشت درختا سنگر گرفتيم يک دقيقه بعد يه تصوير مجازي اما کاملا گمراه کننده وسط جمع سگ هاي تازي ظارسدو با صداي خيلي بلندي فرياد زد سگ ها گيج و هاج و واج از جا پريدن و با ديدن رنو اون وسط حس وحشيگريشون فعال شد.‏

romangram.com | @romangram_com