#جادوگران_بی_هویت_(جلد_اول)_پارت_263


بجاي اينکه پا داشته باشه دوتا سم داشت جلل خالق اين ديگه چه موجوديه !!!‏

با بي حالي گفت:ترخدا بدادم برس دارم ميميرم بع بع بع.‏

راويار منو کنار زدو پسرکو روي دوشش انداخت و سريع شروع کرد به دويدن

پشت سرش به راه افتادمو گفتم: اين چيچيه ديگه؟،

با نقس نفس زدن گفت:اين يه ستيره محافظان طبيعت از پا به پايين شبيه بز هستن مثل خداي طبيعت که اسمش پن هست.‏



به بقيه که رسيديم الف ها سريع دست به کارشدن و جرلحتا رو بستن منم اطلاعات و به رنو دادم اونم خبر نداشت اين پسربزيه.‏

بالاخره پسر بزي سرپاشدو يکم بهش غذا داديم که با ولع خورد بي مقدمه گفت:‏

من دياکو هستم يه ستير که محافظ طبيعته اطراف اينجا پرسه ميزدم که به يه دسته هيولا برخوردم تازي هاي جهنمي

چشمام گرد شدوگفتم:‏

يه دسته؟؟

اره تعدادشون زياد بود به سمت غرب ميرفتن.‏

نگاهي به بقيه کردم و اب دهنمو قورت دادم بايد سريع تر راه مي افتاديم ‏

کوه در خطربود.‏

با اخرين توان به سمت کوه راه افتاديم.‏

سه شب بودکه توي راه بوديم اتيش روشن نميکرديم چون تازي ها بينايي قوي داشتن.‏

غذا ها رو به صورت کنسرو ميگرفتيم اکثرا من و رنو مسئول تهيه غذا بوديم.‏

کيسه خواب اماده کرديم که بخوابين که صداي زوزه بلندشد سرجام سيخ نشستم و رو به بقيه گفتم:‏

خودشونن تازي هاي چندش ناک.‏


romangram.com | @romangram_com