#جادوگران_بی_هویت_(جلد_اول)_پارت_262

بنديک زودتر از همه گفت: اون استوانه پراز خون رو که خوردي بيهوش شدي و يهو بعدش عين کسي که بهش شوک داده باشن به سمت درياچه پريدي و سرتو توي اب کردي بعدشم که اون اينفري ها بردنتو ما با بدبختي نجات داديم.‏

با هول گفتم:سنگ کو سنگ.‏

راويار با فرياد گفت: مورده شور اون سنگو ببرن لعنتي نميفهمي داشتم ميمردم ها نميفهمي ‏

با ضرب ازجا بلندشدو تغيير شکل داد و دور شد.‏

رنو کنارم نشست و سنگ ابي رنگ رو گذاشت توي دستام نشان اب ،سنگ فيروزه.‏

سنگ و به بقيه پس دادم و از جا بلندشدم. واسه اولين بار تو عمرم به راويار حق دادم که ناراحت باشه و سرم داد بزنه من اونقدر پيدا کردن اون جواهرات واسم مهم بودن که دلبستن اونو نديدم.‏

تغييرشکل دادمو جسمشو بو کشيدم چند کيلومتر دورتر بود راه افتادم به سمتش

چمپاته زده بود روي يه تکه سنگ و با غم به دريا خيره شده بود با صداي بمش گفت:‏

بهتره بري من وقتي اعصابم خرد بشه چيزي نميفهمم .‏

کنار دستش نشستم و گفتم:من از تو بدترم اداي روانيا رو واسه من يکي در نيار پليز.‏

همچين نگاهم کرد که يعني ماشالا روتو برم.‏

گلومو صاف کردم و گفتم: خب ميدوني بهت حق ميدم که ناراحت شدي من زيادي تو ژستم فرو رفتم و حس بت من بودن زو پيدا کردم.‏

سکوتشو نشکوندو با سر تاييد کرد.‏

باز گفتم:اما تو هم مقصري تو ميدوني پن از اون تاراي عجوزه متنفرم اما باهاش ميگردي مهموني ميري خوش ميگذروني

اومد حرفي بزنه که گفتم:‏

تو به من ابراز علاقه کردي اما بعدش چي شد؟؟با تارا اومدي مهموني هه

همينجوري داشت بيشتر اعصابم خرد ميشدو هي کاراش يادم ميومد که صداي يه ناله بلند شد

راويار هيسي گفت و گوشاشو تيز کرد.صداي ناله بلندترشدوهمراه يه صداي بع بع بود.‏

سريع به سمت صدا رفتم و هرچقدرم راويار گفت ممکنه تله باشه گوش ندادم اونور صخره ها زير بوته ها يه جسم خون الود افتاده بود.‏

جسم يه پسر هجده نوزده ساله سبزه پوست به پاهاش که چشم دوختم فکم از جا در رفت.‏

romangram.com | @romangram_com