#جادوگران_بی_هویت_(جلد_اول)_پارت_261


من نميتونم من تحملشو ندارم.‏

باورم نميشد برادرم داشت گريه ميکرد و عين بچه ي کوچک التماس ميکرد مصمم بهش گفتم: هيس اروم باش من انجامش ميدم ‏

رنو رو به بنديک سپردم و به سمت استوانه رفتم راويار با درماندگي دستمو گرفت و گفت:‏

مطمئني که ميتوني؟؟؟

با تحکم سرم و تکون دادم و گفتم:اين جنگه منه از اولشم مال من بود تمام اين خطرها بخاطر منه خودم بايد انجامشون بدم.‏

ليوان رو تا ته فرو کردم توي استوانه و برخلاف قبل ليوان کاملا پرشد

چشمامو بستم و يک سره خون رو سر کشيدم طعم شور و گرم خون توي دهنم پيچيد و باعث شد عوق بزنم اما جلوي خودم رو گرفتم و قورتش دادم.‏

درد بدي توي تمام استخونام نشست و صداي جيغ گوش هامو پر کرد همه جا خون بود و ناله ‏

تحملم تموم شد و باجيغ گفتم:اونا گناهي ندارن لعنت ولشون کن ولشون کن

درد بدتر وبدتر ميشد انگار که اين درد خاطرات يه شخص ديگه است که به من تحميل شده

نميدونم کي بود اما بهم دلداري داد و وقتي اروم شدم ليوان بعدي خون رو توي دهنم خالي کرد

قورتش که دادم انگار که مغزم رو مه گرفته باشه و فرشته ي مرگ جلو روم باشه با زجر گفتم :اونا نههه اونا نههه اول من منو ببر اونا فقط بچه هستن

باز يکي ليوانو به دهنم نزديک کرد و با زور توي حلقم ريخت تصاوير وحشتناکي جلو روم صف بستن دسته اي از هيولا ها که بچه ها رو ميبردن و من پشت سرشون شيون ميکردم.‏

احساس تشنگي خفه کننده اي بهم فشار اورد مثل يه متحرک خودمو به سمت درياچه انداختم و صورتمو توي اب سرد و سبزش فرو بردم حس کردم همه دردهام پريد سرمو از اب بيرون اوردمو چشمام به قيافه بهت زده بقيه افتاد

نارين جيغ کشيد و راويار و بنديک همزمان به سمتم دويدن ‏

دستي دور کمرمو گرفت و منو باخودش به قعر رودخانه کشيد و همه چيز سياه شد

حس کردم دل و رودم داره از دهنم بيرون ميرزه با ضرب از جا بلد شدم ‏

تمام هيکلم خيس بود کنتر دريا روي شن ها افتاده بودم و همه دورم ايستاده بودن راويار خم شده بود تا باز عمليات نجاتو انجام بده و نارين با هق هق نگاهم ميکرد.‏

با سستي گفتم:چي شده؟؟


romangram.com | @romangram_com