#جادوگران_بی_هویت_(جلد_اول)_پارت_260
سنگ رو ميشد ته استوانه ديد اما مشخص نبود کدوم يکي از عناصر اصليه.
دستمو باز به استوانه نزديک کردم اما بي فايده بود انگاري که دورش ديوار مرئي کشيده باشن
پايه ي استوانه رو تو دستم گرفتم از روي ميز بلندش کردم همين که کامل از رو ميز بلندش کردم داااغ شد کف دستام شروع کردن به سوخت با جيغ انداختمش که خرد زمين و هزار تيکه شد
راويار دستاي قرمز شدمو گرفت و گفت:
بسکه فوضولي تو.
بانيش باز بهش گفتم:فعلا که لازم نشد معما حل کني استوانه شکست
نارين با شگفتي گفت:بچه ها فکر نميکنم که شکسته باشه!!!!!
سريع برگشتم و به جايي که ظرف از دستم افتاد نگاه کردم استوانه ي خرد شده شروع کرده بود به بازسازي خودش اب دهنمو قورت دادم و گفتم:
جلل خالق چقدر با جادو پرشده اين.
يک دقيقه ي بعد ظرف عين روز اول سرجاي خودش روي ميز بود و حتي قطره اي از محتواش کم نشده بود.
رنو از توي کوله پشتيش يه ليوان يکبار مصرف در اورد و گفت:
بزارين من شانسمو امتحان کنم.
به سپت ميز رفت و ليوان رو به استوانه نزديک کرد هيچ نيرويي جلوشو نگرفت و خيلي راحت ليوانو وارد مايع کرد
به اندازه يک جرئه از مايع وارد ليوان شد غليظ و چسبنده رنو با چندش دستشو اورد بالا و گفت:
نههههه اين که خونه.
منزجرکننده گفتم: و راهش خوردنشه؟؟؟
همه سکوت کردن خب بايد بگم سکوت نشانه ي رضايته.
رنو با ترس و لرز ليوان رو به لب هاش نزديک کرد و با حالت بدي چشماشو بست خون رو خورد چهرش شديد توي هم جمع شده بود اروم چشماشو باز کرد حالتش عادي بود
اما يهو افتار روي زمين و شروع به تشنج کرد با جيغ به سمتش رفتم مدام زير لب چيزي رو بلغور ميکرد و ميلرزيد
ليوان و از توي دستش کشيدم و شروع کردم به خوندن يه ورد اروم کننده لرزشش کم شد و تمام بدنش خيس عرق شد اروم نشست و گفت:
romangram.com | @romangram_com