#جادوگران_بی_هویت_(جلد_اول)_پارت_259
در مورد پادشاه درياها قايق شروع به حرکت کرد انگار که دست نامرئي هلش ميداد.
چشماموبستم و به اواز الفينا گوش سپردم وسطاي راه بوديم که اواز تموم شد الفينا نفس عميقي کشيد و استوپ کرد.
قايق شروع کرد به تکون خوردن اب دهنمو قورت دادم و نگاه به بقيه کردم.
از زير انگار چيزي قايق رو تکون ميداد با جيغ گفتم:
يه چيزي اون زيره يه چيزي داره ما رو ميکشه پايين.
چيزاي سفيد رنگي به سطح اب نزديک ميشدن سرمو يکم به سطح اب نزديک کردم که يه چيزي به سمت بالا چنگ انداخت جيغ زدمو خودمو پرت کردم عقب دستي کورکورانه دنباله لبه ي قايق بود.
باجيغ و وحشت گفتم:مرده ها لعنتي مرده ها درياچه پرتز مرده متحرکه
بنديک دهنشو باز کرد و شروع کرد به خوندن دست ناپديد شد همه با شدت ميلرزيديم تکون هاي قايق ازبين رفت و قايق به حرکتش ادامه داد.
به سطح اب سبز نگاه کردم پيکر مرده ها انگار باشنيدن اواز به خلسه فرو رفته بودن پيکرهاي سفيد با حدقه هاي خالي چشم و پوستي چروکيده و لباس هاي پاره پاره.
عرق پيشونيمو کردم. حتما اين درياچه مرتبط يه دنياي زيرينه اما اينا روح نيستن که اينفري هستن مرده هاي بيچاره اي که با جادو پر ميشن و استفاده هاي کثيفي ازشون ميشه.
بالاخره قايق لبه ي يه ساحل ايستا د البته به هر چيزي شبيه بود به جز ساحل
ميشه گفت يه تکه خشکي از سنگ سياه که دورتادورش رو اب و مرده فرا گرفته سريع از قايق پياده شديم.
اون وسط يه چيزي خودنمايي ميکرد.به سمتش رفتم روي يه ميز چوبي خيلي مدرن يه ظرف شيشه اي شبيه گلدون بود که بايه ماده ي قرمز پر شده بود.
سنگي که رنگش مشخص نبود ته ظرف بود دستمو به سمت محفظه بردم اما هرکاري کردم نتونستم بهش دست بزنم
راويار با خستگي گفت:
حالا باز بايد بشينيم معما حل کنيم.
بادقت به استوانه ي شيشه اي نگاه کردم.
مايعي که توش قرار داشت بيش از حد قرمز و تيره و غايظ بود
romangram.com | @romangram_com