#جادوگران_بی_هویت_(جلد_اول)_پارت_257


ابروهامو بالا انداختم و گفتم :نه اما بايد يکاري کنيم زودتر اين صخره نميتونه وزن هممونو تحمل کنه

با يه نيشخند اضاف کردم:مخصوصا تو نکه همش گوشت ميخوري.‏

ها ها ها دلم خنک شد نارين با يه قيافه متفکر گفت: چه طوره شنا کنيم؟

نگاهي به اب سبز و لجز درياچه کردم و چشمامو با انزجار بستم وگفتم:‏

وقتي اون اتاقک خون ميخوره به نظرت شنا کردن توي اين اب لزج و سبز کار عاقلانه ايه؟

نارين با حالت جيغ مانندي گفت:پس چيکار کنيم ؟

الفينا دستشو به سمت رودخانه گرفت و گفت:امتحان ميکنيم ضرر نداره.‏

با حرکت دستش سنگ رو فراخوند اما بجاي اينکه سنگ طرفمون بياد همزمتن باهم چنتا جسم سفيد توي هوا پريدن

نارين جيغي زدو بازومو گرفت بنديک با خونسردي گفت:‏

حالا باز بگو بزنيم به اب.‏

با کنجکاوي گفتم:اونا چي بودن؟

سم گفت:کسي چه ميدونه که اونا چي بودن من تا حالا نديده بودم مدلشونو اما واضحم نبودن.به صخره ي پشت سرم تکيه دادم وچشمامو بستم چي ميشد الان از تو اسمون يه قايق ميفتاد رو زمين هيييي

با پاهام محکم به کناره هاي صخره کوبيدم که اعصابم خورديم رفع بشه پامو بلندکردم و کوبيدم به سنگ سياهي که کنارم بود و يه صداي چليک سکوت درياچه رو بهم زد ‏

همه اول به من بعد به سطح اب نگاه کردن که کف ميکرد و قل قل فوران ميکرد

رنو اب دهنشو قورت داد و با ترس زمزمه کرد: باز تو فوضولي کردي؟

اب سبز درياچه کف ميکرد و بالاترميومد ترس زده بازوي بقيه رو گرفتم و کشيدم سمت خودم که تب زد بالا و همه رو خيس کرد

چشمامو باترس باز کر توقع داشتم هر ان هيولاي درياچه حمله کنه.‏

اما بجاش يه قايق فکسني و پراز لجن جلو روم ظاهر شده بود با ذوق به سمت قايق رفتم و دستمو رو دماغه ي کهنه و بيريختش کشيدم

صداي هيس هيس مانند باز بلند شد:‏


romangram.com | @romangram_com