#جادوگران_بی_هویت_(جلد_اول)_پارت_256
سرمو تکون دادمو گفتم :خيلي خب ادامه ميديم.
چاقومو از توي کولم کشيدم بيرون رو به سمت قسمتي از اتاقک رفتم که فرو رفته بود ورد بي حس کننده گي رو خوندم و مچ دست بي نشانمو خراش دادم.
قطره قطره خونم بيرون اومد زخمم رو به سنگ چسبوندم.
دل و رودم به هم خورد سنگ مثل يه موجود خون خوار شروع کرد به تپدين و جذب خون به وضوح نبض زدن ضعيف ديوار رو حس ميکردم.
بقيه با ترس نگاه ميکردن که حتي قطره اي از خونم روي زمين نريخت راويار کمرمو گرفت و با زور دستمو از سنگ جدا کرد.
بعداز ماه ها بالاخره با لمس دستاش اروم گرفتم اونم انگار فهميد که دستشو از رو دستمام بر نداشت.
سنگ صدايي داد و حفره اي به اندازه ي قد و بالاي من باز شد از حفره عبور کردم و منتظر بقيه شدم
رنو پشت سرم خواست بياد که انگار يه مانع شيسه اي متوقفش کرد باز صداي مرموز بلندشد:
اه هر نفر بايد خون بهاشو خودش بده.
چاقومو به بقيه دادم و منتظرشون موندم تک تک از حفره خارج شدن و اتاقک بسته شد.
به منظره ي روبه روم نگاه کردم يه درياچه ي بزرگ به بزرگي همون دريا با موج هاي نامنظم رنگ درياچه بيشتر به سبز لجني ميخورد و هواي اطرافش سنگين و خفه کننده بود
يه چيز سياه رنگ وسط درياچه ميدرخشيد.
نارين با ذوق گفت:اونجارو به گمونم سنگ اونجا باشه.
راويار باز بدعنق شدو گفت: بله ملکه خانم اما چه جور بريم اون وسط؟؟؟
نارديس گفت:شايد بايد شنا کنيم هوم؟؟
رتو سرشو با شدت تکون دادو گفت:شنا؟توي اين درياچه که واسه ديدنش هم بايد خون بدي خريت محضه
چمپاته زدم رو زمين و سعي کردم مثل اکيوسان فکرمو به کار بندازم...
خب هرچقدر فکر کردم هيچ ايده اي به ذهنم نرسيد.
صخره اي که روش ايستاده بوديم خيلي کوچيک و سست به نظر ميرسد.
راويار گفت:هيچ ايده اي ندارين؟؟؟
romangram.com | @romangram_com