#جادوگران_بی_هویت_(جلد_اول)_پارت_255
با لبخند رو به بقيه گفتم: زود باشين زود باشين
پيشوني مورگان رو بوسيدمو گفتم:منتظرم بمون برميگردم
پشت سر گرگ اخمو وارد صخره شدم و سنگ ها بسته شدن
همگي با زور توي يه اتاقک سنگي جا شديم.
صخره ها پشت سرمون بسته شدن و من با دقت دستمو رو تمام سطح ديوارها کشيدم اما هيچ چيزي نبود که نبود.
الفينا سريع نور رو احضار کردو اتوقک گرد سنگي روشن صداي هيس مانندي به گوش رسيد همه از جا پريديم و با دقت کنارمونو نگاه کرديم که ماري چيزي نباشه.
صداي هيس مانند از دل صخره بيرون ميومد با ايهام گفت:
افرين افرين راه ورود به اينجا فقط خواهش کردنه و شما بعد از قرن ها پيداش کنيد.
رنو با صداي بلتد گفت:هي غريبه سلااااممم.
اما هيچ صدايي از فرد مخاطب نيومد در جواب برادر کله شق من و باز صداي هيس مانتد گفت:
حالا من راه دوم رو بهتون نشون ميدم تا زياد زحمت نکشين.
سم اروم گفت: اين صدا روح نداره مثل يه صداي ظبط شدست که اتوماتيک کار ميکنه.
صدا اوج گرفت و گفت:
راه دومتون اسونه بايد خون بها بدين تا رد شين.
ويعد سکوت شد ابروهام ناخودآگاه بالا رفتن و گفتم:يعني که چي خون بها؟
راويار که انگار پرو بازي هاي اخيرش يادش رفته بود گفت:
فکر کنم منظورش قرباني کردنه.
بنديک نوچي کردو گفت:نه منظورش اينه که واسه عبور باس خون بديم.!!!
romangram.com | @romangram_com