#جادوگران_بی_هویت_(جلد_اول)_پارت_254

چندين بار قدرت ذهنيمو با مورگان يکي شدم و با انواع اوازهاي الفي که بنديک يادم داد دنبال درياچه گشتم اما بي فايده بود.‏



به صخره هاي قوسي شکل تکيه دادم و بي هدف دستمو توي ماسه ها فرو کردم ثداي خشمگين راويار گوشامو تيز کرد:‏

الان چند هفه است که دنبالشيم خسته کنندس اما فکر کنم گارژرون زيادي پير شده

به وضوح ديدم سم و الفينا اخماشون توي هم رفت اقا گارژرون هم قطار اصليشون بود.‏

بنديک با خونسردي گفت: خب اين حرفت چه معني داشت؟؟

راويار با پرخاش ذاتيش گفت:‏

يعني اينکه اشتباه ما رو راهي کرده.‏

هر لحظه الف ها خشمگين ترميسدن بخاطر توهين هاي راويار از جاپريدمو بعداز چندهفته بالاخره با اون گرگ بي شاخ و دم روبه روشدم و با خونسردي گفتم:‏

ميخواستي نياي هوم؟مجبورت نکرديم که برگرد و برو.‏

باخشم روشو برگردوندو ازم دور شد.دوباره خودمو سرگرم افسون ها کردم اما هيچ چيز نبود.‏

با ابهام به الفينا گفتم:بعضي چيزا با جادو پيدا نميشن درسته؟!‏

سري تکون دادو گفت:‏

بله درسته.‏

بشکني توي هوا زدمو گفتم:اونا با خواهش فرد خودشونو نشون ميدن.‏

نقشه رو از دست نارين قاپ زدم و نگاه به مختصاتشکردم يه مشت صخره به وضوح تو نقشه بود که همون صخره هاي بغل دستم بود.‏

با شتاب گفتم:از صخره فاصله بگيرين زود زود

همه دست پاچه بلندشدن و عقب رفتن عزمم وجزم کردمو جلوي صخره ها تعظيم کردمو گفتم:‏

باز شو باز شو باز شو من به دانشت احتياج دارم افکر من به دانش نامحدود سنگي تو نميرسه.‏

چشمامو بستم توقع معجزه از کارگ نداشتم اما برخلاف ذهن نا باورم گوشم صداي غرش و باز شدن صخره ها رو از هم شنيد

romangram.com | @romangram_com