#جادوگران_بی_هویت_(جلد_اول)_پارت_253
واقعا ؟اما بدون به من يکي نياز داري و چشماشو قفل کرد توي نگام
داشتم نفساي اخرمو ميکشيدم با زحمت زير لب گفتم:دور شو
راويار از زمين کنده شد ومحکم به درختاي پشت سرش خورد
گردنمو از درد مالش دادمو ديدم ذهن مورگان با نگراني دنباله موقعيتمو بهش دادم و سريع کنارم عين جن ظاهرشد يه غرش وحشتناک رو به راويار کرد با خشم گفتم:
احمق رواني داشتي منو ميکشتي بعد هم يه کپه برگ برداشتمو با حزص ريختم به طرفشو گفتم:
خاک عالم تو سرت بااين ابراز علاقت گرگ بي عقل.
اشکم در اومد از رفتارش هه اونجور به تارا ميچسبيدو اينجور ميخواست منو بکشه مورگان باز به سمتش حمله کرد که اشکامو پاک کردمو گفتم:بيا بريم ارزششو نداره فردا بايد بريم ماموريت
راويار سرشو تو دستاش گرفت ونشست پشت مورگان نشستمو اون بلندشد
تو راه بيشتر سرمو با صحبت ذهني با مورگان يا بنديک ونارين گرم ميکردم.
مردم توي دشت کاج موندن تا طبق رسم قديم تا چندين شب آتش وفاداري و پيمان دوستي رو روشن نگه دارن.
من، رنو، نارين، نارديس، بنديک، الفينا ،سم و در اخر راويار عقده اي همسفر شديم.
هرون اجازه ي نارين رو صادر نميکرد و نارين با کله شقي تمام گفت که نمتونه ماموريتشو نصفه ول کنه و اونا با هزارتا دليل قانع کرد.
من اصلا راضي نبودم راويار بياد اما چون بقيه از مسجاره ما خبر نداشتن چيزي نگفتم.تمام مدت مورگان به شدت مراقب بود که راويار نزديک من نشه.
مورگان بالاي سرما پرواز ميکرد و همراهيمون ميکرد کل راهو با بنديک بازي فکري ميکرديم.
مقصدمون درياچه اي بود که هيچ کس نميدونست دقيقا کجاشو بايد بگرديم و طبق افسانه ها درياچه قرن ها پنهان بود.
بعداز چندين هفته مسافرت زميني و خسته کننده بالاخره به دريا رسيديم.
طبق محاسبات گارژرون درياچه يجايي نزديک دريا مخفي بود.
من ،الفينا،سم و رنو هر چهار جهت دريا رو با افسون هاي مختلف ازمايش کرديم اما هيچ چيزي نبود
romangram.com | @romangram_com