#جادوگران_بی_هویت_(جلد_اول)_پارت_248

خيلي از کوتوله ها از ترس جيغ کشيدن و عقب رفتن.گارژرون با خوشريي جلوي کلاغ ها چهارزانو نشست و شروع کرد بايه زبان عجيب و غريب توضيح دادن

وبعداز اون کلاغ ها بالاي سرمون به پرواز در اومدن و ما رو همراهي کردن رنو با کنجکاوي گفت:‏

استاد اونا چي ميگفتن؟؟!!!‏

گارژرون لبخندي زدوگفت:اينجا جنگل کاج هاست و مقر فرماندهي کلاغ سفيد ‏

با تعجب گفتم:جلل خالق کلاغ سفيدم مگه ميشه؟؟؟

گارژرون سري تکون دادوگفت:اين کلاغ هم اولش سفيد نبوده مثل همه ي کلاغ ها سياه بود تااينکه جنگ هاي داخي در گرفت اون کلاغ سفير ارشد ارتش مادرت بود ‏



باتعجب گفتم:واقعا!!!!!؟

گارژرون سري تکون داد وگفت:بله اما ارتش ارو بجاي اينکه پيغام کلاغ رو بگيرن وجوابش رو بفرستن اون کلاغ بيچاره رو شکنجه داده بودن و به بدترين وضع ممکن پيش ما فرستادن ‏

رنو با قيافه ي درهم گفت:‏

هيولاهاي پست فطرت اخه يه کلاغ ديگه جون داره که شکنجش بدن؟؟؟

گارژرون گفت:مريلينا از شدت ناراحتي يکي از بزرگترين وردهاي باستاني رو روي اون کلاغ انجام داد و اون کلاغ يک ناميراشد و به رنگ سفيد در اومد اون حتي ميتونه به هرزباني که بخواد صحبت کنه.‏

بالبخنداضافه کرد:و الان هم توسط زيردستانش به من خبر رسوند که مشتاق ديدن فرزندانه بانو هست.‏

بالاخره بعدازيه پياده روي طولاني از جنگل بيرون اومديم و چشمم افتاد به يه دشت خيلي بزرگ و گرد که توسط درخت هاي کاج قديمي احاطه شده بود

رودخانه اي به طور مارپيچ دشت رو در برگرفته بود و پراز ماهي هاي رنگارنگ بود

پروانه و سنجاقک هايي که مصرانه ميخواستن روي گل هاي سرخ کنار اب بشينن

کوتوله هاي سريع دست به کار شدن و چادرها رو برپا کردن اونطرف تر اجاق هاي بزرگ و چوبي درست کردن و ديگ هاي خيلي بزرگي رو روش قرار دادن

همه باهم اواز ميخوندن وگاهي با پاهاي کوتاهشون سريع حرکات رقص رو در مي اوردن

صداي اواز کل دشت رو پرکرده بود که الف ها رسيدن مثل هميشه باوقار همگي لباس هاي ساده اما اشرافي

الف ها در حاشيه ي دشت دقيقا روي درخت هاي کاج کناردشت با اوازهاي جادويشون شروع به ساخت خونه هاي چوبي مورد علاقشون کردن

romangram.com | @romangram_com