#جادوگران_بی_هویت_(جلد_اول)_پارت_247


مورگان غرشي ازسر رضايت کردوگفت:‏

معلومه ديگه من دلم ميخواد تو سوارم باشي ‏

باتعجب ابروهام پريد بالا بقيه هم با بهت نگاه ميکردن که گفتم:‏

پس تو حاثر واماده اي؟

سربزرگشو تکون دادوگفت:از همون روزي که تو کوهستان اژدها ديدمت حاضرو اماده بودم يه چيزي مثل يه پيوند ازم ميخواست همش کنارت باشم

چشماموبستمو فکر کردم اين عاليه يه اژدهاي سياه و باشکوه که تو سوارش باشي و هرچيزيتو باهاش شريک بشي و بهترين رفيقت باشه

با لبخندگفتم:من قبول ميکنم ‏

راويار بايه خشم و اخم خاص نگاهشو دوخت بهم رومو برگردوندم اصلا مگه مهمه؟وقتي اون همش کنار معشوقشه!!!!!‏

همه حتي من وجود ارو و اون موجودات کثيفشو انگار به گور سپرده بوديم.‏

گترژرون گروه گروه اژدها ها رو احضار کرد و ازشون خواست وسايل مورد نياز رو به دشت هاي کاج ببرن خودشم گفت علت برپايي مراسم توي اون دشت به علت اينه که يه رسم قديمي و باستانيه و مادرم اونجارو مقدس ميدونسته.‏

مردم کوه همگي به سمت دشت ها به راه افتادن به جز نگهبان هاي قله

ااف هاهم از سرزمين خودشون راه مي افتادن و بين همه زمزمه افتاده بود که ملکه ناديا هم در اين مراسم حضور پيدا ميکنه

بنديک هنوز به جمع ما نيومده بود مثل اينکه مامور رسوندن اين خبر به الف هاي جنگلي و پري هاي درختي شده بود

نارديس هم مامور رسوندن اين خبر به نايادها شده بود.‏

هرون زودتراز ما راهي شد و هرکاري کرد نارين با کله شقي حاضرنشد بااونا بره وگفت ميخواد بامن باشه.‏

راويارهم تارا رو فرستاد به دنبال گله ي عزيزشو خودش باما همسفر شد 6الف عزيز هم طبق معمول به همراهمون بودن رنو هم که مرتبا در حال روياپردازي بود که بتونه مخ يه اژدها رو واسه خودش بزنه.‏



بعد از يک هفته بالاخره به حاشيه ي يه جنگل پراز کاج رسيديم که صداي کلاغ و پرنده هاي ديگش يک لحظه هم قطع نميشد

داشتيم وارد ورودي جنگل ميشديم که حدود هزارتا کلاغ باهم جلوي پاهامون نشستن ‏


romangram.com | @romangram_com