#جادوگران_بی_هویت_(جلد_اول)_پارت_246
محلم که نزاشت هيچ چنان پشت چشمي هم نازک کرد که فاتحمو خوندم.
سرکله ي لوکا وبقيه هم پيداشد رنو با نق نق زير لبي گفت:همش تقصير اين گارژرونه که نميزاره ما بخوابيما
الفيناهم خيلي محصوص در تاييد حرفش سر تکون داد.راويار و تاراي افسانه اي هم به جمع اضاف شدن که پشتمو بهشون کردمو رو به گارژرون گفتم:
اتفاقي افتاده؟!
لبخندي زد و گفت:اتفاق که نه اما يه پيشنهاد واست دارم.
بقيه هم که کنجکاو گوشاشونو تيز کردن.
مورگان سرشو بهم نزديک کردو با ودمبش با حالت تهديد اميزي راويار وتارا رو از ديدم دور کرد.
لبخندي از ته دل به اين حمايتش زدموگفتم:ميشنوم.
گارژرون گلوشو صاف کردوگفت:مادرت قبل از رفتن دوبارش از من يه درخواستي داشت
رنو جاي من گفت :چه چيزي؟
گارژرون:اون به قصرسباه کوهستان اژدها اومد و از من خواست دوباره ارتش رو تشکيل بدم ارتش سوارها رو
با حالت پرسشي زل زدم بهش وگفتم:خب اين که خيلي خوبه
سرشوتکون دادوگفت:
بله اين عاليه اما اون اژدهاها هنوز نياز به تمرين دارن براي برقراري ارتباط با نژاد هاي ديگه وفقط يک اژدها هست که امادست
:خب همون يکي رو فعلا دريابيد تا بقيه
لوکا با صداي گوش خراشش گفت:اون يکياز قبل سوارشو انتخاب کرده و منتظر نظر مثبته سواره
:
خب اين سوار کي هست تا برم گوشسو بپيچونم تا قبول کنه؟
romangram.com | @romangram_com