#جادوگران_بی_هویت_(جلد_اول)_پارت_245


با غرش خفيفي گفت :بالاي کوه هاي اونور دشت بيا بشين يکم ستاره ها رو ديد بزنيم.‏



از سرما لرزم گرفت و بغل دستش نشستم که گفت:راستي تو گرگ ميشي خب از خاصيتش استفاده کن تااينجور نلرزي



باز خشم منو يادم اورد با عصبانيت گفتم:نخيربلرزم خيلي بهتره تاشبيه يه گرگ احمق بشم



چندساعتي بي حرف اون بالا نشسته بوديم وفقط فکر ميکرديم افتاب کم کم داشت در ميومد که مورگان بال هاشو باز کردو من سوارشدم ‏

باهيجان شيرجه اي زد که من با وحشت چشماموبستم و گفتم:اي مورگان احمق الان با زمين يکي ميشيم که

خنده اي کرد که لابه لاي غرش هاش محو شد.ترمز که کرد چشمامو باز کردم ديدم درست جلوي ورودي کوه ايستاديم و گرد وغبار همه جا رو برداشته

باسرفه گفتم:اينم از اثرات فرود يهويي هستا.‏

چشمتون روز بد نبينه نارين با اخم هاي توي هم رفته و صورت قرمزشده دست به کمرم جلو روم ايستاده بود و باخشم گفت:‏

حالا من اثرات غيب شدن يکهويي تو رو از سرشب تا صبح نشونت ميدم

اين بشر اصلا حاليش نيست که ملکه يه نژاده يهو به سمتم هجوم اورد که جيغ کشيدمو پشت دم مورگان قايم شدم با عشوه گقتم:‏

واي عشخم نکن گوشته تنم اب شد خب هرون الان اگه اون قيافتو ببينه که طلاقت ميده همينجا



يه جيغ بنفش کشيد که گوشام کر شد خواست بياد سمتم که صداي گارژرون متوقفش کرد:‏

صبح بخير بانوي گريز پا

لبخندي زدمو گفتم:به به صبح بخير استاد سحرخيز

دست نارين وگرفتموگفتم:صبح بخير بر ملکه ي اخمو ‏


romangram.com | @romangram_com