#جادوگران_بی_هویت_(جلد_اول)_پارت_244
سه مترپريدم هوا از پنجره ي کناري با يه چشمش داشت نگاهم ميکرد
با لبخندي که توصداش حس ميکردم گفت:پس بگو چرا حالت خرابه اون اقا گرگه پيداش شده
سعي کردم انکار کنم که گفت :نههه بيخيال من حس ميکنم نمخواد بزني زيرش اما گوش کن رامونا ما اژدهاها خيلي اينده نگرهاي قوي هستيم بيشتربه غيب گو ميخوريم
با استفهام گفتم:خب
با غم گفت:تو خوشحال ميشي فراتراز حد اما حس ميکنم خيلي زود همش خراب ميشه
سوالي نگاهش کردم که گفت:قراره يه اتفاقايي بيفته گارژرون خودش ميخواد بهت بگه اول اما فعلا بيا بريم تو ابرا يه دور بزنيم
باهيحان قبود کردم و به سمت پنجره راه افتادم
چشمامو بستم و با تمام توان جيغ کشيدم. هرچي غم توي دلم بود همراه با جيغام خالي شدن
فلس هاي مورگان يکم اذيتم ميکردن اما عشق و حالش خيلي بيشتربود
تواسپون شب نزديک ستاره ها پشت يه اژدهاي غول پيکر سياه عجب پرتره اي ميشه.
خيره شدم به کوهستان زير پام که غرق نورهاي ريزو کوچکي بود که از پنجره هاش بيرون ميزد
صداي ساز وآواز بلند بود حتما نارين کلمو ميکنه که توي جشنش نموندم اما چه اهميتي داره وقتي اونجا حالمو بد ميکنه؟!!!!
مورگان از کوه فاصله گرفت و اوج گرفت چشمام کم کم گرم شدن ودستمو محکم دور گردن قطورش پيچ دادم.
با تکون هاي مورگان چشمامو باز کردم و با سستي اومدم پايين داشتم تلوتلو ميخوردم که گفت:
هيييي مراقب باش از قله نيفتي پايين.
چشمام چهارتا شد و هوش و حواسم برگشت سرجاش همه جا تاريک بود و هوا سرد
بادستام خودمو بغل کردمو گفتم:اوووه کجاييم مگه؟
romangram.com | @romangram_com