#جادوگران_بی_هویت_(جلد_اول)_پارت_243
همه مشغول تدارکات نامزي هرون و نارين بودن.خوشبحال نارين به چيزي که ميخواست رسيد
اما ظاهرا يکي از قبايل به خاطر اين تصميم پادشاه شورش کرده بودن که همه رو زنداني کرده بودن توي دخمه ها
حتي به خودم زحمت ندادم که برم سراغ نارين وتبريک بگم بي هوا رفتم توي اتاقم
نياز به خواب داشتم اونم عميق.
بالاخره بقيه هم رسيدن اما دو روز بعداز من
امروز جشن نامزديه و نارين منو به زور مجبور کرد تا بزترم خياط اندازمو بگيره ولباس بدوزه
لباس سبز پسته اي استين بلند وحرير زيباشده بود بااون استين هاي بلند کلوش ويقه ي دلبري.
نديمه اي عزيزم هم يه تاج از برگ هاي سبز واسم درست کرد موهامو ساده دورم ريختمو تاج برگ مانندو روي موهام گذاشتم بيشتربه تل شباهت داشت تا تاج
حوصله مهموني وجشن هم ندارم خودم دليلشو ميدونم اما انکارش ميکنم.
وارد سالن که شدم هنوز نارين وهرون نيومده بودن.به سمت يکي ازون ميزاي دنج و خلوت ته سالن رفتم و نشستم رنو و راهيل هم کنارم نشستن
راهيل از بار اخري که ديدمش يکم عبوس تربود وتاچشمش به چشم من ميوفتاد اه سوزناکي ميکشيد
در باز شد و مثل همه فکر کردم عروس داماد وارد شدن اما نه راويار بااون غرور مسخره ي هميشگيش واردشد.
بايه تيپ تماما سپيد وکروات مشکي کت جذب سپيد
نگاهمو دزديدمو خودمو مشغول صحبت با راهيل نشون دادم داشت ميومد سمت ميز ما
مثل هميشه تنها نبود تاراي دوست داشتنيش تق تق پشت سرش داشت ميومد هه لباساشونم که ست از جام بلندشدم و دست راهيل و فشردمو گفتم :
الان بر ميگردم.
سريع از در پشتي تالار بيرون رفتم.حس نفرت تمام رگاموميسوزوند باز اون حس سردي و کشنده اي که ازش فراري بودم داشت استخونامو پرميکرد
صداي مورگان بلندشد:چت شده دختر؟؟
romangram.com | @romangram_com