#جادوگران_بی_هویت_(جلد_اول)_پارت_242

مقاومت بي فايدست ‏

خنده هاش عجيب روي اعصابم بود دلم ميخواست تف کنم توي صورتش اما نميشد

با درد به کمرم نگاه کردم که جاي خراش چنگال هاش روش مونده بود وهرازگاهي يه نفر که نميديدمش واسه تازه موندن زخم هام و درد کشيدن شيشه اي الکل رو روي کمرم خالي ميکرد



باتکون هاي دستي ازجا پريدم

خسته از ديدن کابوس و بي خوابي کش و قوسي به بدنم دادم از روي چمن ها بلندشدم

بقيه هم توي سايه کنار محوطه نشسته بودن و غرق فکراشون بودن.‏

کولمو برداشتم و به گاورون گفتم:خب پس الان 4 تا سنگو داريم ياقوت سرخ:عشق

اميتيس:صداقت

يشم:اتش

و اين اخريه رو نميدونم چيه.‏

بالبخند سنگو توي نور افتاب گرفت وگفت:و يمن يعني خاک

بعد سنگو توي کيسه ي روي گردنش انداخت و از جا بلندشد

به سمت خارج شهر راه افتاديم اين سفر خيلي کوتاه و بي هيجان تراز بقيه سفرها بود شايد چون بقيه نبودن.‏

نفسمو بيرون دادم و سعي کردم فراموش کنم اخرين ديدارم با راويار چه چيزايي که بهم نگفت لابد فقط ميخواست ريشخندم کنه و من خل حرفاشو باور کردم.‏

خشمم دوبرار شدو بي توجهه به بقيه سرعتمو زياد کردم الفينا با صداي بلند گفت:هي کجا؟

دندون قروچه اي کردمو با ارامش ساختگي گفتم:قبرستون تشريف ميارين؟؟

چشماش بيچاره گرد شد منم که بي حوصله توسط دو سريع الفي بقيه رو جا گذاشتم

حال وحوصلشونو نداشتم فقط نياز داشتم تنها باشم تا خشممو سر بقيه خالي نکنم.‏

زودتراز اون چيزي که فکر ميکردم به کوهستان رسيدم عجيب شلوغ و پرسرو صدابود.‏

romangram.com | @romangram_com