#جادوگران_بی_هویت_(جلد_اول)_پارت_241
خلاف جهت بقيه پشت به در رفتم به سمت جايي که اتوسا ايستاده بود
شکاف ها هر لحظه بزگتر ميشدو گرد استخوان هارو توي خودشون ميکشيدن بي توجهه به فريادهاي نگران گاورون مبني براينکه برگردم به راهم ادامه دادم
نميتونسم بزارم کل زحماتمون به باد بره اگه اون جواهر توي زمين کشيده ميشد گردنبند به استفاده ميموند
يه انرژي باد قوي منو داشت ميکشيد به عقب روي زمين افتادم و بتدست ترک هادو گرفتمو خودمو کشيدم بالا
درست توي لحظه اخر جمجمه ي جداشده ي اتوسا رو پيش روم ديدم
با انزجار تمام دستمو توي حدقه چشمش کردمو جواهر رو کشيدم بيرون
سريع خودمو از روي زمين ازاد کردمو از در تالار زدم بيرون
باوحشت پشت سرمو نگاه کردم که تکه هاي بزرگ سنگ مي اقتادن روي زمين
خودمو به راه پله کشيدم هر پله اي که بالا ميرفتم پشت سرم خراب ميشد
توي حرکت رنو دستمو گرفت والفينا منو کشيد بالا پرت شدم روي جمن هاي محوطه وتند تند نفس کشيدم
روي زمين انگار هيچ اتفاقي نيفتاده اسمون صاف و ابي و يه نسيم ملايم ميوزيد
دستمو بهسمت گاورون گرفتموگفتم:نميدونم کدوم يکي از جواهرته اما دست تو باشه
چشمامو بستم و عميق نفس کشيدم کم کم صداهاي اطرافم محوشدن ومن پا گذاشتم به دنياي بي حسي...
نميدونم چندساعت همونجوري خواب بودم که بتز تصاوير توي مغزم پرشدن خودم بودم که بسته شده بودم به يه تکه چوب
توي يه بيابون عجيب و غريب با گياهاني فوق العاده عجيب
بدنم از شکنجه بي حس شده بود و زير پاهام اب جوشي گذاشته بودن که حباب هاي داغش خيلي خطرناک به نظر ميرسيدن سعي کردم پاهامو جمع کنم اما بي فايده بود
اب جوش هراز گاهي به انگشتام ميخورد ومن از ته دل فرياد ميکشيدم وبعد يه صداي سرد گفت:
romangram.com | @romangram_com