#جادوگران_بی_هویت_(جلد_اول)_پارت_240

اتوسا باتمتم توان فريادکشيدو خواست بهم حمله کنه اما ترسيد به استخوان نزديک شه

زامبي هاشو فرستاد سراغم که با اتيش دورشون کردم

دور تا دورم رو مثل يه حلقه اتش زدم و وسطش ايستادم انگار که جنگ متوقف شد

صداها خاموش شدو لستخوان پوسيده بيشتر از هروقتي از خودش امواج منفي ساطع ميکرد

دستمو نزديکش بردم که اتوسا جيغ زد:‏

نههههه تو نميتوني اونو برداري نميتوني!!!‏

عين ديونه ها جيغ ميکشيدو دست هاشو تکون ميداد توي حرکت سريع دستمو به استخوان گرفتمو بلندش کردم

تمام هاله ي اطرافم سياه شد و بوي گند توي گوشت وبدنم نفوذ کرد

يه نوشته ي ريز حکاکي شده بود روي سر پهن استخوان:‏

اي يابنده ي استخوان کار تمام نکرده ي من را تمام کن استخوان را درست به قلب اتوسا بزن تا روح پليدش و جادوي سياه يک ديگر را ببلعند

دستم رو بالا بردم و دقيق هدف گرفتم چشماي وزق مانند اتوسا از ترس و ناباوري گشاد شدن با لبخندگفتم:‏

من يه جادوگرم بانو پس ميتونم بدون گرفتارشدن اين استخون رو لمس کنم

با تمام قوا استخوان رو به سمت قلب اتوسا روانه کردم...‏

با تمام قوا استخون رو روانه ي قلب پوسيدي اتوسا کردم.‏

استخوان از دستم رها شد و با سرعت باور نکردني عين مجنوني که به سمت معشوقه اش ميره به سمت سينه ي آتوسا رفت

اتوسا لز حير جيغي کشيدو خودش رو کنار کشيد اما استخوان مثل يه ربات خودکار به سمت قلبش رفت و توي همين لحظه

يه نور کور کننده فضا رو پرکرد

وبعدازون سياهي و صداي جيغ کر کننده ي آتوسا فضا رو پرکردتمام اسکلت ها هم زمان منفجر شدن سريع صورتمو پوشوندم که خراش برنداره.‏

زمين لرزيد و لرزيد و ديدم که داره شکاف ميخوره و ستون هاي معبد دارن ترک برميدارن

گاورون با وحشت گفت:يالا الان اوار ميريزه رومون معبد داره نابودميشه

romangram.com | @romangram_com