#جادوگران_بی_هویت_(جلد_اول)_پارت_239
بالبخندي چروک وزشت گفت:ااااااه ماها روبيدار کردين ممنونم عزيزانم
بالبخندچندشناکش صورتشو رو به رنو کرد وگفت:اه ارباب جوان تو باعث بيدارشدن ما شدي
نفرت اون صورت چروک ومرده رو پر کردو گفت:توهم مثل اون پسره ي نفرت انگيز سعي در نابودي من و ارتشم داري
بابهت زل زدم بهش نه اين امکان نداره که اين عجوزه رنو رو هوف قراره بده باز صداش تالار رو پر کرد:
گوش کنيد فرزندانم هدف ما اون پسر جوان هست باانگشتايي که فقط استخوان ازشون باقي مونده بود اشاره کرد به رنو و باز گفت:
بقيه مهم نيستن بعد هم ميشه حسابشون رو رسيد هدف اون پسره
گاورون اروم گفت:حيلي خب با شمارش من گارد دفاع ميگيريد و اجازه نميدين به رنو نزديک بشن
تا اسکلتها حمله کردن گاورون فرياد زد حالا:سريع همه به حالت تدافعي ايستاديم
الف ها کف دست هاشونو بالا اوردن و با ورد اسکلت ها رو سرنگون ميکردن
من شمشيرموکشيدمو شروع کردم به ضربه زدن و همزمان با چشم هام متمرکز شدم و شروع کردم به منفجر کردن اسکلت ها تعدادشون خيلي زياد بود
با حرکت چشم اتش روشن کردم و بيشترياشون گرفتارشدن
گاورون با فريادگفت:
اينطوري بي فايدست اون عجوزه نيروشو از اون استخون ميگيره
سم گفت:اما از اون استخون واهمه داره ببينيد نزديکش نميشه بقيه رو گذاشته که حواسشون جمع باشه
حس کردم يکي از حدقه هاي چشم اتوسا برق ميزنه ديدم رو قوي تر کردم و باز نگاه انداختم
لعنت جواهر توي تخم چشمش بود و من واسه بدست اوردنش راهي نداشتم جز کشتنش
باخشم گفتم:شماها پشتيباني کنيد تا من برم سراغ استخوان
شمشيرمو دفاع قرار دادم و از وسط اسکلت ها رفتم نزديک استخوان
romangram.com | @romangram_com