#جادوگران_بی_هویت_(جلد_اول)_پارت_238
فکري که مغزم رو پر کرد به زبون اوردم: همه چيز زير سر اون استخونه هست
الفينا با تعجب نگام کردوگفت:يعني چي؟
:يعني چي نداره که رنو عين فوضولا پريد استخون رو از روي زمين برداشت يهو همه جاشروع کرد به لرزيدن
زل زدم توي چشماي رنو ومنتظر جواب مثبتش بودم که خودش سرشو تکون دادوگفت:حق با راموناست تا استخوان رو لمس کردم اينجوري شد.
گاورون با چهره ي متفکر گفت:يه چيزي توي اون استخوانه .رامونا بهش نزديک شو وببين نيرويي رو حس ميکني؟؟
سريع به سمت استخوان رفتم و بدون اينکه بهش دست بزنم دستمو به سطحش نزديک کردم.
هرم يه گرماي بسيار داغ اما کثيف کل بدنم رو احاطه کرد پس تمام اون نيرو از اين تکه استخوان پوسيده بود.!!!!
گفتم:اره يه نيروي خيلي قوي توشه نميدونم چيه اما داغ و کثيفه انگار با نفرت پر شده باشه.
تا گاورون خواست جوابمو بده توجهم جلب شد به قيافه ي شگفت زده ي سم که داشت پشت سرم رو نگاه ميکرد با يه حرکت سريع چرخيدمو اب دهنم رو قورت دادم
ارتشي از اسکلت ها و بدن هايي که بوي گند فسادگوشتشون معبد رو پرکرده بود پشت سرم بودن
خيلياشون بدن هاشون درحال فسادبود اما جاي سر فقط جمجمه ي خالي رو داشتن
اب دهنم رو قورت دادم و عقب تر رفتم حتما از اون شکاف لعنتي خارج شدن
پس چرا حمله نميکنن !!!!
اب دهنم رو قورت دادم.
اروم اروم عقب رفتم وکنار دست بقيه ايستادم با زمزمه گفتم:
لعنت لعنت اينا از کجا اومدن ديگه!!!!
سم زيرزبوني گفت:از توي اون شکاف اما چه جور زنده شدن عين زامبي ها
صداي قهقه فضا رو پر کردو اسکلت ها از دوطرف کنار رفتن و يه راه باز کردن
يه پيکر بلندقد نلوتلوخوران نزديک اومد يه دختر جووون با يه پوست قهوه اي رنگ و چشمايي که از حدقه بيرون زده بودن حالم بدشدن باديدن جسدش گه نيميش سالم ونيميش فقط استخوان بود.
romangram.com | @romangram_com