#جادوگران_بی_هویت_(جلد_اول)_پارت_237


اي کساني که به پشت درهاي مرگ ميرسيد بدانيد که حتي جاده ي مرگ هم خالي از خطر نيست!!!!‏



نميدونم چه چيز اسرارآميزي توي نوشته بود که درها با صداي گوشخراشي ازهم بازشدن و ما وارد يه تالار با گچ بري هاي فرسوده شديم ديوارها همه رنگ چرک و زرد بدترکيبي رو به خود گرفته بودن و در وسط تالار چندين سنگ بزرگ به شکل تخت خواب در فاصله هاي معين قرار داشت ‏

مثل سنگ هاي توي مرده شور خونه و زير هر يک از تخته سنگ ها چاله ي بزرگي بود.‏

سم گفت:فک کنم خون مردها رو اينجا ميريختن

باانزجار گفتم:اه مگه خون مرده هارو از بدنشون خارج ميکردن؟؟؟

سرشو تکون دادوگفت:‏

طبق افسانه ها مردم اين شهر خودشون رو نوکر وزيردست خون اشام ها ميدونستن و خون مرده ها رو تخليه و به اونا پيشکش ميکردن.‏

حالم بدترشدو دلم بيشتر بحال اون دختره آتوسا سوخت.‏

قلاب وچنگگ هاي بزرگ و زنگ زده ايي به ديوارها اويزون بود فکر کنم بااينا اندام هاي بدنو خارج ميکردن



حتي فکر کردن به اين چيزاهم چندشناک بود قطعا اگه من جاي اون دختر بودم ديونه ميشدم.‏

رنو به سمت ته تالار رفت و چيزي شبيه به استخوان رو از روي زمين برداشت ‏

زمين زير پامون شروع به لرزيدن کرد وکف زمين در حال ترک خوردن بود

با وحشت زل زدم به چشماي گشادشده ي رنو که ترک زير پاهاش داشت ازهم شکاف ميخورد...‏

با وحشت زل زدم به چشماي گشاد شده ي رنو که ترک زير پاهاش داشت شکاف ميخورد ‏

درست توي لحظه ي اخر که زمين زيرپاي رنو ازهم باز شد گاورون بايه حرکت سريع کمر رنو رو گرفت و پرتش کرد اون سمت اتاق



تمام بدنم از ترس خيس عرق شد.لرزش ها کم ترو کم تر شد و شکاف حسابي عميق شد.نگاهي به رنو کردم که از درد کمرش قيافش توي هم رفته بود استخوان صدپتر اونور تراز دسترسش پرت شده بود.‏


romangram.com | @romangram_com