#جادوگران_بی_هویت_(جلد_اول)_پارت_231
رنو يه چرخ دستي برداشت و عين اين بچه کوچولوها باذوق کف فروشگاه تک چرخ ميزد باحرص گفتم:
نکن ابرومونو بردي پسر خجالت بکش عين نديدپديدا
لب برچيدو دنبالم راه افتاد يکم خرت وپرت برداشتم که حس کردم يه چيزي پشت سرمونه با ضرب برگشتم اما هيچکس نبود جزيه پيرزن بايه کلاه گل گلي تابستونه و چرخ دستي
بالاخره رسيديم به اخر فروشگاه خلوت بود هيچکسي نبود رنو باالتماس يه مشت چيپس و پفک برداشت و ريخت توي چرخ دستي
بازسرمو برگردوندم و ديدم پيرزنه پشت سرمونه و زل زده بهمون
گلمو صاف کردم و گفتم:
کمک لازم دارين؟؟؟
يه لبخند زد که باعث شد چروکاي صورتش کش بيادوگفت:
اوووه بله عزيزممم ممنون ميشم اگه کمکم کنيد تا کيف پولمو باز کنم.
به سمتش راه افتادمو کيف رو ازش گرفتم زيپش گير کرده بود اکه دست خودم بود با جادو بازش ميکردم سعي کردم هرچي زور دارم بزنم بلکه باز بشه که حس کردم يه چيز تيز توي مچ دستم فرو رفت
جيغم بلندشد باچشماي گشاد شده نگاه به دستم کردم دست پيرزن زوي دستم بود اما جاي ناخن هاش چنگال هاي فولادي در اومده بودن وتاته توي گوشت دستم بودن
با بهت زل زدم يه صورتش لبخند کريهي بهم زدوگفت:
درد داشت نه؟؟!!!!!
بايه حرکت چنگال هارو از دستم کشيد بيرون که باعث شد باز جيغ بزنم
رنو به کمکم اومدو خودمونو پرت کرديم پشت قفسه ها صداي خنده ي بلندش حالمو بهم زد
رنو:
باشمارشه من شروع کن به دويدن به سمت خروجي
با درد دستموگرفتمو سعي کردم تعادلم يهم نخوره رند هرچي توي چرخ دستي بودو چپوند توي کولشو
romangram.com | @romangram_com