#جادوگران_بی_هویت_(جلد_اول)_پارت_232
اروم شروع کرد به شمردن يک.....دو.....سه
با فريادگفت :حالا
باتمام قوا به سمت خروجي دويدم وسعي کردم ضعف و دردم رو فراموش کنم
وسطاي راه بود که حالم بهم خوردو نشستم روي زمين رنو سريع يه ورد خوند تا جلوي خون ريزي رو بگيره و منو به خودش تکيه دادو به سمت خروجي شهر رفتيم
اما مطمئن بوديم که اون عفريته پشت سرمونه....
با ديدن بقيه انگاري نور اميد توي دلم تابيد.
با حالت غش و ضعف خودمو پرت کردم توي بغل سم اون بيچاره هم سريع منو نشوند کنار درخت و مشغول معاينه دستم شد
رنو شروع کرد به کشيدن نفس هاي عميق چهرش شبيه لبو شده بود ودستاشو مشت کرده بود
گاورون با خونسردي گفت:چيشده پسر؟؟
رنو باغضب گفت:بايد ميفهميدم منه خنگ بايد ميفهميدم بعد از اون همه ازمون و آزمايش
الفينا:ميشه واضح بگي رنو لطفا شما دوتا يهو چيشدين رامونا چرا اينهمه بي حاله و دستش زخميه
رنو باخشم گفت:يه عجوزه ي مغربي بهمون حمله کرد ازونا که ميتونن تغييرشکل بدن داشت تعقيبمون ميکرد من نفهميدم رامونا هي چندبارگفت حس کرده يکي دنبالمونه گوش ندادم به حرفش بعدهم با مظلوميت تمام از نا خواست کمکش کنيم رامونا تا دستشو به کيف اون عجوزه زد چنگالشو تاته فرو کرد
از درد دلم ضعف رفت و با تمام توان جيغ زدم چهره ي گاورون نگران شده بود با آرامش گفت:
خيلي خب رنو وايسا کشيک بده تا من زهر رو از تنش بيرون بکشم
اي خدا پس بگو دردش مال زهره اي من ذليل بشم که اينقدر خيرخواهم
گاورون دستمو گرفت وخيلي سريع با چاقوي کمريش يه نيشتر روي مچم زد سوختم از درد ولبم رو گاز گرفتم
شروع کرد به ورد خوندن وباانگشت زخمم رو فشارداد کم کم داشتم از هوش ميرفتم انگار که تمام رگهامو با اسيد پر کرده باشن
romangram.com | @romangram_com