#جادوگران_بی_هویت_(جلد_اول)_پارت_230



دوماه از موندم توي کوه و ديدن اخر راويار گذشت ‏

ازش هيچ خبري نشدو قاعدتا من هم به خاطر غرور والام باهاش تماسي نگرفتم.‏

شاهزاده بنديک هم بخاطر امتحانات و درس هايي که ضاهرا براي شاه شدن بايد ميگذرونو پيداش نشد که نشد.‏

اما برادر گلم بايه کوله بار خستگي هفته پيش سرو کلش پيدا شد و اتفاقا گاورون و سم و الفيناهم همراهش بودن.‏



ديروز طبق معمول اين چندماه گذشته راه افتاديم به سمت جايي که چهارمين سنگ پنهان شده

اسمش هم خوفناکه چندبار از گاورون پرسيدم تا بالاخره اسمش توي ذهنم موند.‏

‏(معبد استخوان)‏

من که خبر ندارم چي در انتظارمه گاورون هم ميگه تاحالا اونجا نرفته ‏

اما از اسمش مشخصه که با يه جاي باستاني و خطر ناک سر و کار دارم.‏

کولمو سبک تراز دفعات قبل جمع کردم و فقط شمشيرمو همراهم اوردم ‏

بقيه هم سبک وسايل جمع کردن چون به نظرشون راه درازي ندارم و توي راهمون شهر خيلي زياده

يه يک هفته اي ميشه که داريم واسه خودمون قدم ميزنيم ‏

آذوقه کم اورديم.‏

من داوطلب شدم که همراه رنو بريم خريد بقيه هم توحاشيه ي شهر منتظرمون موندم.‏

اين سفر خيلي بدعنق شدم هيچ کس جرئت نميکنه نزديکم شه خب اخه نه بنديک هست نه راويار ونه نارين ‏

مديونيد اگه فکر کنيد همه ي ناراحتيم بخاطر نبود راوياره.‏

کيف پولمو برداشتم و همراه رنو رفتيم مرکز شهر خيلي عادي وارد يه فروشگاه بزرگ خار و بار شديم.‏



romangram.com | @romangram_com