#جادوگران_بی_هویت_(جلد_اول)_پارت_229


راه بيفتد تابيدارنشده.‏

بعد هردوشون به همديگه اخم وحشتناکي کردن با تمام قوا دستامو کشيدمو وگفتم:اهههه ولم کنيد بابا خودم ميتونم.‏



بابدبختي هرچه تمام تر از اون دنياي به لصطلاح مردگان اومديم بيرون هرچي سکه داشتم دادم به اون شارون که شبيه به کلاغ پير بود.‏

بعدشم دستم توسط روح يه پسربچه کشيده شد تو رودخانه ي نفرت ياهمون اسيتيکس که راويار وبنديک بدادم رسيدن.‏

از توتل خارج شديم و سنگو سرجاش قرار داديم انگار سال ها نور خورشيد نديدم با لذت هوا رو بوکشيدم ‏

راويار همونجا مجبور به ترک من و بنديک شدظاهرا اخبار مهمي بين قبيله ي گرگ هابود و اون هرچه سريع تر بايد ميرفت.‏



بنديک هم من رو تا کوهستان همراهي کرد و گفت يک هفته ي بعد به سراغ جواهر چهارم ميريم.‏

ظاهرا توي مدتي که من حضور نداشتم هرون يزرگ نارين رو به نامزدي خود در آورده بود و باقي قبايل اصلا راضي نبودن چون نارين يک اشراف زاده نبود.‏



باخستگي تمام به اتاقم پناه بردم دوش اب سرد رو باز کردم با همون لباس هاي خاکي يه مرتبه زير آب ايستادمو تنم يخ کرد

چشمامو بستم و حس کردم صداهايي ميشنوم

صداي خنده ي بلندي گوش هامو آزار ميداد و صداي التماس و التماس

صداي يه پسر که با تمام قوا فرياد ميزد که عجله کنم

چشمامو باز کردمو سرمو تکون دادم حتما خيالاتي شدم گاهي ميرم توخلسه اما هيچوقت توبيداري صدايي نشنيدم.‏

لباسامو عوض کردمو پتو رو تا سر روي خودم کشيدم سعي کردم يکم رويا ببافم.‏

اما همش چشماي هادس يادم ميومد اون چشم ها هيچ چيزي جز مرگ رو روايت نميکردن اگه من ارو رو بهش ندم قطعا خودم رو زنده به گور ميکنه.‏

درد بدي توي سرم پيچيدو باز صداي جيغ ‏


romangram.com | @romangram_com