#جادوگران_بی_هویت_(جلد_اول)_پارت_228

چهارزامو روي زمين نشستمو عين ايکيوسان زدم توي سرم تاق تاق اما هيچ ايده اي توي مغزم نيومد که نيومد

دوساعت ادنجا نشسته بوديم و در سکوت بهم زل زده بودم از گرسنگي دل ضعفه گرفتم.کولمو باز کردم تا خوراکي پيدا کنم وه يه فکري به سرم رسيد

باجيغ گفتم:يافتم يافتم!!!‏

يهو راويار دستشو روي دهنم گذاشت و گفت:هيس خنگول الان مارو ميبينه.‏

اخمامو کشيدم توي همو دهنمو محکم بستم بعد چنددقيقه گفت:خيلي خب بگو ناز نکن.‏

باقهرگفتم:نخير اونقدر همينجا بشين تا روحت به مرواز در بياد به من چه اصلا

توقع داشتم التماسم کنه بگه نهه ترخدا بي جاکردم بگو اما هيچي نگفت منم کولمو برداشتم و لبختد خبيثي زدمو با بدجنسي تمام پيش بنديک رفتموگفتم:‏

عاليجناب به من کمک ميکنيد؟؟

به پهناي صورتش خنديدوگفت:البته دوشيزه.‏

ازگوشه ي چشم ديدم که راويار شد شبيه کلم پخته اوف حقشه..‏



راويار در حال حرص خوردن بود.من هم اصلا به روي خودم نياوردم در کولمو باز کردم يکي از تي شرت هاي قديميمو در اوردم و گردش کردم از اهرين غذايي که ظاهرن مونده بود يه ورقه ضخيم گوشت بود به صورت گرد پيچيدمش دور پيرهنم با يه تيکه طناب محکم بستمش شد شبيه يه توپ گرداروم يه ورد بيهوشي چندساعته قوي روش خوندم.‏

وقتي بهش نگاه کردم درست شبيه به يه توپ بسکتبال گوشتي بود

کولمو انداختم روي شونمو به سمت سربروس راه افتادم.اون دوتاهم پشت سرم مدام ميگفتن بهتره وه جلو نرم به نزديک ترين ستون پشت سر سربروس رفتمو باتمام قوا توپ گوشتي رو پرت کردم

سربروس هم مثل تمام سگ ها بر اثر غريضه به سمت توپ حمله برد وباسروسطش گرفتش بعداز بو کردنش توي حرکت خوردش



چنددقيقه اي گذشت اما سربروس باهوشياري تمام به کارش رسيدگي ميکرد.ادرنالين توي بدنم به شدت بالا رفت از اين فکر مزخرفم مرتب به خودم غر زدم که همش تقصيرتوهست بااين مغز فندقيت

توحال وهواي خودم بودم که حس کردم زمين لرزيد و هواي اطرافمون پراز گردوغبارشد با سرفه سعي کردم با چشم تنگ شده ببينم چه اتفاقي افتاده

لبخند لبم رو پر کرد سربروس عين ميت دراز به دراز افتاده بود.‏

راويار و بنديک هم زمان دستمو کشيدنو گفتن:‏

romangram.com | @romangram_com