#جادوگران_بی_هویت_(جلد_اول)_پارت_227


راويارهم که باز رگ غيرتش فوران کردو نگاهش زوم شده بود رومچ دست من و بنديک.‏

يهو اون دستمو گرفت و کشيدوگفت:خيلي خب لوس نشو بيا تو راه ميگم

‏:‏

واي خب دستمو ول کنيد کش اومدم بابا باشه قبوووول.‏

خلاصه توي راه همه چيزو واسم تعريف کردن و من لحظه به لحظه بيشتر بهم شک وارد ميشد يعني تمام مدت روح من پيش هادس بوده و مادرم جاي من بوده!!!!‏

واي خدا چه جور باورکنم که تمام اين مدت مثل يه مرده بودم اصلا باورم نميشه اما خب حقيقته مرض ندارن که بعدهم خودم با چشم خودم هادس رو ديدم.‏

بعداز اتمام حرفاشون گفتم:من اونروز وقتي خوابيدم يه کابوس خيلي وحشتناک ديدم

بنديک:چي بود؟؟؟

انگار به يه جايي متصل بودم وتمام بدنم زير شکنجه زخمي شده بود يه کرم روي شونم بود که گوشتمو ميهوردوتونل ميزد ‏

راويار صورتش جمع شدوگفت:بهش فکر نکن يه خواب بوده ديگه.‏



با وحشت گفتم:نهههه باورکنيد فراتراز يه خواب بووود من باتمام وجود دردو حس ميکردم واون کرمو حس ميکردم بعد يکي فتوکپي خودم بهم نزديک شد و يهو ديگه هيچ چيزي نفهميدم تا الان.‏

تا مدتي سکوت بود اخراي جاده بوديم که راويار دستموکشيدوپشت يه تخته سنگ قايم شديم.‏

‏:‏

وا اينکارا چه معني ميده؟؟؟!!‏

راويار باانگشت اشاره اي به روبه روکردوگفت:ادنجاروببين اون سگ اسمش سربروسه

به معناي واقعي کلمه لال شدم از ديدن هيبت سگ سه سر روبه روم.راويار گفت:‏

من تونستم بارقبل با بعد گرگيم قانعش کنم که بزاره رد شم اما اون به هيچکس حتي به من هم اجازه نميده که ازاين جاده عبورکنم و دنياي مردگان رو ترک کنم.‏

بنديک روي زمين نشستوگفت:يعني هيچ راهي نداريم؟؟


romangram.com | @romangram_com