#جادوگران_بی_هویت_(جلد_اول)_پارت_226
صداي سرفه اي منو به خودم آورد رومو برگردوندم اااااا !!!اين مگه نبايد تو سرزمين خودشون باشه وسط کوه هاي شمال چيکارميکنه؟؟؟؟
صبرکن ببينم اينجا اصلا شبيه به اون غاري که توش خوابيدم نيست که با تعجب به اطرافم زل زدم و نگاهم توي سالن بزرگ چرخيد تابلوهاي متحرک و شمع هاي هنري نکنه اومديم خونه ي عمه ي راويار عيدديدني!!!
خوب سرمو چرخوندمو اطراف رو نگاه کردم که رسيد به يه صندلي چوبي از جنس آبنوس اوه اوه يه مرد بلند قدو چهارشونه روي صندلي لم داده بود وچشماش عين قبر خالي از هر حسي بود لبهاشم مثل مجسمه مهروموم بود.
با صداي آروم گفتم:رفقا ماکجاييم؟؟؟؟اين اقاهه کيه؟؟؟
بنديک با صداي اروم اما غمگيني گفت:جريانش خيلي مفصله عزيزم ما الان توي دنياي مردگان هستيم وايشون خداي مرگ هادس هستند.
يا خدا گوشام حتما عيب پيدا کردن مطمئنم که گوش هام يه عيبي داره اخه من اخرين با توي غار داشتم چرت ميزدم و يه خواب خيلي گند ديدم چه جور سراز اينجا دراوردم؟؟؟
سوالي به هردوشون نگاه کردم اما هردو اشاره کردن که بعد اي خداذليلتون کنه که منو تو خماري ميزارين.
با سستي روي پاهام ايستادم .خب اگه اينشون يه خدا باشن ادنم خداي مرگ به اين ترسناکي حتما بايد بهش احترام گذاشت.
يکم رفتم جلوتر و تاکمر خم شدم هاهاها خودمم باورم نميشد اينقدر با ادب شدم
هادس يه لبخند سهويي روي لب هاش اومدوگفت:
ميبينم که حداقل اين دختر جوان از شما اقايون باستاني ادب ونزاکت بيشتري داره.!!
باتعريفش نيشم تا بناگوش باز شد.خيلي جدي گفت:
دخترجان من هم از گذشته خبردارم هم يکجورايي از آينده اما نميتونم دخالتي کنم تو به چيزي که ميخواي ميرسي اما توي اين راه شکست بدي هم ميخوري سعي کن موقع اون شکست به ياد حرف من بيفتي و غرورت رو حفظ کني خب بايد بگم من يه معامله اي با دوستات کردم و منتظرهستم تا پيشکشيشونو بفرستن
يهو انگار توي چشماش اتيش روشن کرده باشن چشماش با شعله هاي اتش رقصان شدو گفت:
واي به حالتون اگر نوفق نشيد اونوقت روحتون رو بدون فرستادن به دادگاه خودم مجازت ميکنم!!!
راويار دندون قروچه اي کردو گفت:حتما عاليجناب روي حرفمون هستيم.
از قصر هادس بيرون اومديم پاموکوبيدم زمينو لب برچيدم:
يالا يا قضيه روميگين يامن نميام.
بنديک دستموکشيدوگفت:باشه همه رو توضيح ميديم فقط بايد ازاينجابريم بيرون
romangram.com | @romangram_com